تبليغاتX
«مِی» نوش که عمر جاودان خواهی یافت
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر/ وه که با خرمن مجنون گرفتار چه کرد

عصمت باقرپور با نام هنری "دلکش" در سال 1304 در بابل زاده شد. هنوز نوجوان بود که نزد خواهرش به تهران آمد و در مدرسه‌ای که درس می‌خواند، توجه آموزگار موسيقی"ظهيرالدينی" را به سوی خود جلب کرد که صدای او را پر رنگ و شايسته پرورش تشخيص داده بود. ظهيرالدينی او را به دفتر روح‌الله خالقی در انجمن موسيقی ملی برد و خالقی او را به دست عبدالعلی وزيری خواننده معروف آن زمان سپرد که فوت و فن آوازخوانی را به او بياموزد. دوسه سالی بعد پس از آموختن آنچه بايد، دلکش در سال 1322 فعاليت آوازخوانی خود را آغاز کرد و در سال 1324 به عنوان آوازخوان به استخدام راديو ايران در آمد که تازه پنج سالی از بنيادش گذشته بود.

در آن سالها، موسيقی سنتی که بر اثر تکرار و تقليد، جاذبه خود را از دست داده بود، نياز بسيار به نوآوری داشت. انديشه و احساس نو، آهنگ نو و صدای تازه می طلبيد تا از رکود پيش آمده به در آيد. نياز به صدای گرم و رسای زنانه به ويژه برجسته می‌نمود. قمرالملوک وزيری رفته رفته از توان خواندن افتاده بود و ملوک ضرابی نيز ديگر جاذبه پيشينش را نداشت. از سوی ديگر آهنگسازان نسل جوانتر که قصد نوآوری در موسيقی سنتی داشتند، به صداهای تازه‌ای نياز داشتند که با نوآوری‌های آنها سر سازگاری داشته باشد. دلکش يکی از بهترين اين صداها بود که از بخت خوش به همکاری دائمی با مهدی خالدی، آهنگساز نوآور و از شاگردان ابوالحسن صبا پرداخت. همکاری دلکش و خالدی نه تنها برای هر دو آنها مفيد بود و هر يک موفقيت ديگری را تضمين می‌کرد، بلکه در کار ساخت و پرداخت و اجرای تصنيف نيز تحولی پديد آورد.

تا آن زمان تصنيف‌خوانی چندان اهميتی نداشت و حتی آوازخوانان برجسته، خواندن تصنيف را خلاف شأن و اعتبار می‌دانستند. اما در آفريده‌های خالدی تصنيف اهميت ويژه‌ای پيدا کرد و صدای رسای دلکش بر اين اهميت و جاذبه تأکيد می‌گذاشت. در برنامه‌های اجرائی "خالدی - دلکش"، تصنيف دوبار اجرا می‌شد و در آغاز و پايان برنامه جای "پيش‌درآمد" و "رنگ" می‌نشست. اين روش ابداعی از آنجا که بر جاذبه‌های برنامه‌های موسيقی می‌افزود، بزودی فراگير شد و جای تصنيف در همه برنامه‌های موسيقی راديوئی گسترده‌تر و برجسته‌تر گرديد.

متأسفانه همکاری دائمی دلکش و خالدی هفت سالی بيش به درازا نکشيد و آن دو در سال 1331 از هم جدا شدند. با اين همه صدای دلکش آنچنان پر و پيمان و جذاب بود که توانست در پيوند با آفريده‌های آهنگسازان ديگر نيز جلوه بسيار پيدا کند. دلکش پس از خالدی به ترتيب با جواد لشگری، بزرگ لشگری، حبيب‌الله بديعی و علی تجويدی به همکاری پرداخت. در اين ميان همکاری او با تجويدی پربارتر از ديگران بود و ترانه های بسياری زيبائی از اين همکاری به يادگار مانده است و دوران همكاريش با تجويدي، يكي از طلاي‌ترين دورانهاي تاريخ موسيقي ايران را رقم زد.

گفتنی است که دلکش خود نيز آهنگ می‌ساخت البته با نام مستعار "نيلوفر"، " ساز شکسته" يکی از آهنگهائی است که او خود ساخته و خوانده است.

ترانه ها و فيلمها

غير از "ساز شکسته" خوانده‌های زيبای ديگری نيز از دلکش بجای مانده است: آمد نوبهار، آشفته، دل غافل، آه بی‌اثر، تنها منشين، پشيمان شدم، ياد کودکی، سفر کرده، شب تنهائی، آتش‌کاروان، به کنارم بنشين و...

ولي آتش کاروان(آهنگ از تجويدی و با شعر بيژن ترقی) و به کنارم بنشين (از خالدی با شعر رهی معيری) از بازمانده‌های از يادنرفتنی دلکش به شمار می‌روند.

از آن گذشته دلکش شماری از ترانه‌های بومی شمال ایران را نیز بازخوانی کرده است؛ آنهم در سالهایی که رغبت به "بومی‌خوانی" فراگیر نشده بود. بازخوانی او بویژه از قطعه معروف "امیری" بسیار زیبا و دقیق از کار درآمده است. دلکش در چند فيلم سینمایی نیز شرکت کرده است که عبارتند از: شرمسار، مادر (همراه با قمرالملوک وزیری)، افسونگر و دسیسه.

دلكش خواننده مشهور ايراني در مهرماه 1383 در بيمارستان مهر تهران در سن 79سالگي درگذشت.

 

• مردم او را دوست داشتند و دربار مرضيه را

مصاحبه‌اي با دلكش به نقل از پيك نت

درسال 77 به آلمان سفری كرد تا هم گشتی شود برای رفع دلتنگی‌ها و هم اگر چيزی در پايان كنسرت‌ها ماند، با خود به ايران ببرد كه به زخم زندگی بزند. هيچ دندانی در دهان نداشت. آهسته و با احتياط برنج سفيد را كه به رنگ موهای سرش بود با لثه‌هايش می‌جويد و گه‌گاه آب خورشی هم به آن می‌افزود تا لقمه‌ای كه در دهان داشت نرم كند. روی صندلی نشسته بود و سر در بشقابش داشت و چند نفری كه اعضای اركسترش بودند، مانند بقيه ايستاده غذا می‌خوردند. جوان بودند. تازه به ميدان درآمده‌هائی كه هنوز نه با ريشه‌ها آشنا بودند و نه خود ريشه دوانده بودند. انگشت‌شماری اهل شعر و هنر نيز بودند، از جمله هوشنگ ابتهاج "سايه" كه بيشتر سر در گريبان حيرت از گذشت روزگار داشت. آخرين سرپرست برنامه گل‌ها در راديو ايران كه از خيابان كوشك تهران و خانه قديمی‌و گچ‌بری‌های ديدنی آن به آپارتمانی محقر در گوشه‌ای از شهر كلن كوچ كرده است.

جمع همگان به 20 نفر هم نمی‌رسيد. من كه رسيدم غذا رو به پايان بود. از پشت ميز به كمك عصائی كه در كنارش به ديوار تكيه داشت برخاست. خميده و به كمك عصا به اتاق ديگری رفت. تازه سينی چای را می‌چرخاندند. نه دستش بر عصا می‌لرزيد و نه پايش بر زمين؛ هنوز استوار گام بر ميداشت و با اطمينان و بلند و رسا صحبت می‌كرد و به اعضای اركسترش فرمان می‌راند.

وقتی يكی از اعضای اركستر از كنار "دلكش" برخاست، يگانه صندلی خالی كنار دلكش به من رسيد. او را 25 سال پيش در تهران ديده بودم. زمانی كه وزارت دارائی وقت برايش يك پرونده مالياتی باز كرده بود.

آنسال و آن ديدار و گفتگو، نيمه‌كاره رها شد. به آنجا رسيده بوديم كه "چرا صدا شما را برای برنامه گل‌ها ضبط نمی‌كنند؟ چرا برای شما رقيبی تراشيدند بنام "پروين" كه صدای او را برای برنامه گل ها ضبط كردند؟ چرا مرضيه عزيز دردانه دربار است و شما نه؟ چرا پرونده مالياتی برای مرضيه نمی‌گشايند؟"

ولي اكنون وقتی كنارش نشستم، آن ديدار را به يادش آوردم. بخاطر نداشت و يا سايه‌هائی از آن را در حافظه داشت، اما با آن سوالات آشنا بود. آنها محدوديت‌ها و فشارهای روانی بود كه سال‌ها تحمل كرده بود؛ به جرم آنكه مردم "دلكش" را از خودشان می‌دانستند و مرضيه عزيزدردانه دربار بود. چنان كه همسايه ديوار به ديوار كاخ نياوران بود.

اين سبك و سنگين آخر را "علی تجويدی" كرده بود. يك روز غروب، جلوی پيشخوان بار "رشت29" وقتی كه صحبت از مقايسه استعدادها بود، گفت: "مرضيه جان آدم را به لب می‌رساند. بر سر هر ترانه و آوازی دهها بار بايد مواظبش بود كه از خط خارج نشود !"

يادمانده ها

گفتم: همين شايعاتی كه درباره جوانی و تمايل سياسی شما بود، باعث علاقه مردم به شما و قهر حكومت از شما نبود؟

دلكش: «من در آنها سالها فقط می‌دانستم كه مردم خودشان را در ترانه‌های من پيدا می‌كنند. آقا! شعر را "بيژن ترقی" و "اسماعيل نواب صفا" می‌گفتند، اما من هم حق مطلب را ادا می‌كردم. "صفا" خودش هم توده‌ای بود، چند سال هم فرستادنش تبعيد جنوب. خُب، شاعر هم از زندگی مردم الهام می‌گيره، لابد همين كه شما می‌گوئی درسته. آن سالها، حال و هوا همان بود كه می‌گوئی. راست می‌گوئی! ترانه‌ها، يكباره از "سحر كه از كوه بلند جام طلا سر می‌زنه" رفتند به حال و هوای "آتشی ز كاروان به جا مانده". آتش اميد سحری، به خاكستر بر جای مانده از كاروان رفته تبديل شده بود! راست می‌گوئی. البته آقا! من رقابتی با مرضيه نداشتم، مردم خودشان حساب ما دوتا را از هم جدا كرده بودند. محاسبه‌های مردم معيارهائی دارد كه كمتر می‌شود برای آن منطق و دليل پيدا كرد، اينها همه حسی است!»

- بهرتقدير، يك دوره از ترانه ها و آوازهای شما، از نظر بسياری از روشنفكران قديمی‌ ايران، غم و درد كودتای 28 مرداد را بازگو می‌كرد. يكی از اين ترانه‌ها، كه در آن سال‌ها در خانه خيلیها كه از كودتا زخم خورده بودند اشك از چشم ها روان می‌كرد ترانه "می‌روم و می‌گذرم- از ديار تو تنها می‌گذرم" بود. اين نوع ترانه‌ها، در آن سالها سبك و روالی داشت كه بازتاب درد و افسردگی كسانی بود كه آمال و آرزوهايشان سركوب شده بود. حتی اگر ترانه‌ای به اين قصد هم سروده نمی‌شد، آنها غم خودشان را در آنها پيدا می‌كردند و به همين دليل هم بازار شايعات گرم می‌شد.  اين فقط مربوط به آن سالها نيست، حالا هم وضع همينطور است.

دلكش: شما می‌دانيد كه اين آقای شجريان در سال 62 يك آوازی در "بيداد" همايون خواند كه آتش به جان همه افكند. با اين شعر حافظ: "ياری اندر كس نمی‌بينيم، ياران را چه شد؟"  حالا هم كه ميدونين كنسرتهای شجريان آن قدر شلوغ می‌شود كه جای سوزن انداختن نيست. البته او هم به فراخور حال و روز مردم می‌خواند. يعنی همان كه گفتم؛ مردم دردشان را در صداها و ترانه ها پيدا می‌كنند. می‌خواهم نظر شما را تائيد كنم. همان است كه شما می‌گوئی. مردم دردشان را در ترانه‌ها و آوازها پيدا می‌كنند. اينكه حالا اينطور مردم به كنسرت‌هايش می‌روند به دليل همين غمخواری و همصدائی مردم و خواننده است. استقبالی هم كه حالا در اين غربت از كنسرت‌های من می‌شود، دليلش همين است. مورد خودم را بگويم.  يك روز سوار تاكسی شدم. راننده تاكسی كه 24- 25 ساله بود نوار چندتا از ترانه‌های منو گذاشته بود. خون تو سرم جمع شده بود. می‌خواستم بزنم زير گريه. راننده تاكسی كه فكر كرده بود تحت تأثير ترانه قرارگرفته‌ام گفت: مادر می‌بينی چی می‌خونه! گفتم: می‌دونی كيه؟ گفت: اسمش دلكشه مادر. هرجا هست خدا عمرش بده، ما كه با صداش حال می‌كنيم. تاش پيدا نشده! نتوونستم زبانم را نگه دارم. گفتم: اين صدای منه! من دلكشم! تا آخر مسير ديگه هيچكس را سوار نكرد. هر ده متر به ده متر برمی‌گشت و به من خيره می‌شد. بالاخره تاب نيآورد و ضبط صوت ماشين را بست. قبل از اينكه بخواهد و بگويد، خودم برايش همان ترانه‌ای را كه نيمه‌كار قطع كرده بود، آرام آرام خواندم. وقتی به مقصد رسيدم هر چه اصرار كردم پول نگرفت. شما نمی‌دونين در اين روز و روزگار كه ما در ايران داريم اين نوع گذشت‌های پولی يعنی چه!

-  راستی اين آقائی كه ترانه های شما را بازخوانی می‌كند[منظور عليرضا افتخاري است]، از شما اجاره گرفته؟ حق و حقوقی به شما می‌دهد؟

دلكش: آقا! قربونتون؛ قانون مانونی در كار نيست. مثل همه كارهای ديگه، هر كس هر كاری توانست می‌كند و به كسی هم حساب پس نمی‌دهد.  اين آقا هم بدون اجازه من اين كار را كرده و يك پاپاسی هم نصيب من نشده. صدايش بد نيست، تقليدی است از صدای من و ايرج. صدايش تحرير هم ندارد. يك چيزی است وسط صدای زن و مرد! ترانه‌های گوگوش را هم يكی ديگه شروع كرده می‌خونه. اقلاً اگر يك زن مال گوگوش را می‌خواند باز آدم خوشحال می‌شد كه زن ها دارند وارد ميدان می‌شوند، اما اينطور نيست، مردهای سبيل كلفت تقليد من و گوگوش را می‌كنند! اينه روزگاری كه ما داريم.

-  از كنسرت‌ها در اينجا راضی هستيد؟ مردم می‌آيند؟

دلكش: آقا! باور كن آدم تعجب می‌كند. اصلا منتظر نمی‌شوند من بخوانم، خودشان با من شروع می‌كنند به خواندن! چنان دم می‌گيرند، مثل اينكه سرود می‌خوانند.

-  چه ترانه‌هائی را شما می‌خوانيد و كدام را مردم می‌خواهند؟

دلكش: خوب، من كه ديگه جوان نيستم، حافظه‌ام هم مثل پام شده كه به كمك عصا من را اينطرف و آنطرف می‌كشد. چند ترانه‌ای را حفظ هستم و تمرين هم كرده‌ام. آنها را می‌خوانم. بعضیها را هم تو دفترچه‌ای كه همراهم است با خط درشت نوشته‌ام تا اگر مردم خواستند از روی آن بخوانم. هر جا هم كه جا می‌مانم، خود مردم كمك می‌كنند! همه با هم كنسرت اجرا می‌كنيم.(با خنده)

-  سليقه ايرانی ها دركشورها و شهرهای مختلف با هم فرق نمی‌كند؟

دلكش: تعجب می‌كنيد اگر بگويم نه! مثلا ترانه محلی مازندرانی "بيا بريم جون كيجا" يا "سحر كه از كوه بلند، جام طلا سر می‌زنه" رو همه جا می‌خواهند. ترانه ديگری كه همه جا می‌خواهند "كاروان" است، كه البته خواندنش برای من ديگر سنگين است.

-  خانم دلكش! بعضی وقتها آدم چنان در گذشته‌های پشت سرمانده غرق می‌شود كه زمان را فراموش می‌كند. هر خواننده‌ای از ميان ترانه‌هائی كه خوانده، چند ترانه محبوب دارد. من می‌خواهم بپرسم ترانه محبوب شما كدام است؟ می‌خواهم بدانم بعضی وقت‌ها كه گوشه آشپزخانه، در تنهائی چای دم می‌كنيد و سيگاری آتش می‌زنيد، چه آواز و يا ترانه‌ای را بياد همه گذشته ها و پيوندشان با حال و روز كنونی زمزمه می‌كنيد؟

دلكش: اگر حال ترانه را داشته باشم " می‌روم و می‌گذرم" را و اگر بغض گلويم را گرفته باشد همان چند بيتی را كه وسط ترانه "كاروان" خوانده ام. يعنی "بخت سبك عنان، اگرم همرهی كند- با پای جان به بدرقه كاروان روم" را ...

 

دومين مجموعه خاطرات بيژن ترقي منتشر ميشود

روزنامه بازار سرمايه

بيژن ترقي جلد دوم خاطرات خود را منتشر خواهد كرد. وي كه هم اكنون در وضعيت جسماني نامناسبي به سر مي‌برد، همچنان مشغول سرودن ترانه و خاطرات خود است كه به زودي به بازار موسيقي عرضه خواهد شد. اين ترانه سرا و شاعر پيشكسوت در جلد دوم خاطرات خود با عنوان «از پشت ديوارهاي خاطره» خاطراتي از پرويز ياحقي، علي تجويدي، روح الله خالقي و ... خواهد آورد. وي همچنين مجموعه «آتش كاروان» را به اتمام رسانده كه در صورت دريافت مجوز، آن را نيز منتشر خواهد كرد. اين كتاب، مجموعه‌اي از شعرها و ترانه‌هاي ترقي به همراه اظهارنظر افراد مختلف درباره آثار او در 50 سال گذشته است. در اين اثر همچنين مجموعه‌اي از غزليات، مثنويها، طنزها و اخوانيات ترقي به همراه يك صد و 50 ترانه وي آمده است. بيژن ترقي اولين سرود ملي ايران را سروده است. زنده ياد «علي تجويدي» درباره آتش كاروان گفته است: «من و بيژن ترقي، شاعر با احساس و توانا، به اتفاق خانواده به خارج از تهران رفته بوديم، در اطراف ورامين، در دشتي وسيع براي درست‌كردن غذا آتشي به پاساختيم. غذا پختيم و پس از ساعتي توقف خواستيم حركت كنيم و برويم، ديديم آتش هنوز گرم است و اثرش باقي مانده. من و بيژن ناخودآگاه چند لحظه‌اي به آتش خيره شديم. گويي هر دو تحت تأثير اين صحنه قرار گرفته بوديم. من گفتم: «بيژن ما داريم مي‌رويم ولي آتشي كه درست كرديم از ما به جا مانده و بيژن ترقي بلافاصله گفت: «آتشي ز كاروان جدا مانده، اين نشان زكاروان به جا مانده... و همانجا هردويمان تحت تأثير احساسي مشترك به زمزمه پرداختيم.» بيژن، شعري را كه در حال تولد بود زمزمه مي‌كرد و من با آهنگي كه در درونم شور و هيجاني به وجود آورده بود گرم شده بودم. بيژن وقتي از زبان آتش گفت: «من هم اي ياران تنها ماندم آتشي بودم بر جا ماندم، در اين وقت تقريباً هر دوي ما دانستيم كه ترانه و آهنگ جديدي دارد ساخته مي‌شود و ساخته شد، از راديو پخش شد و به ميان مردم رفت.»

 

آتش کاروان

خواننده : بانو دلکش(تهران1383-بابل1304)

آهنگساز : استاد علي تجويدي(تهران1385-تبريز1298)

دستگاه : شور

شعر : بيژن ترقي(متولد تهران1308)

سال آفرينش : 1337

اجراي ديگر: عليرضا افتخاري مهياري(متولد اصفهان1336) در سال 1374

 

آتشي ز کاروان جدا مانده  ~  اين نشان ز کاروان بجا مانده

يک جهان شراره، تنها  ~  مانده در ميان صحرا

به درد خود سوزد  ~  به سوز خود سازد

سوزد از جفاي دوران  ~  فتنه و بلاي توفان

فناي او خواهد  ~  به سوي او تازد

من هم اي ياران تنها ماندم  ~  آتشي بودم بر جا ماندم

با اين گرمي جان  ~  در ره مانده تنها

اين غم خود به کجا ببرم

با اين جان لرزان  ~  با اين پاي لغزان

ره به کجا ببرم

مي سوزم گرچه با بي پروايي  ~  مي لرزم بر خود از اين تنهايي

من هم اي ياران تنها ماندم  ~  آتشي بودم بر جا ماندم

آتشين خو هستي سوزم  ~  شعله جاني بزم افروزم

بي پناهي محفل آرا  ~  بزم افروزي تيره روزم

آ آ آ ....

من هم اي ياران تنها ماندم  ~  آتشي بودم بر جا ماندم

 

با عرض پوزش از دوستانم، هر چه گشتم اصل اين ترانه را با صداي دلكش پيدا نكردم. اين ترانه را با صداي عليرضا افتخاري (كه از لحاظ فني اصلاً به گردپاي ترانه اصلي نمي‌رسد) از اينجا بشنويد.

 

دانلود برخي ديگر از آثار با صدای بانو دلكش:

ياد كودكي

تصنيف بدرقه با آواز

به كنارم بنشين

بردي از يادم (با صدای افتخاری)

 

با تشکر فراوان از دوستانم در وبلاگ «تحریر» که امکان این دانلودها را برایم فراهم کردند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 21:55  توسط ستایش  | 

 

يكي از كارهاي جالبي كه دوستان عزيزم در اين محيط وبلاگي موفق به انجامش شده‌اند تشكيل اكيپي انرژيك و اكتيو مي‌‌باشد كه در مواقع غم و شادي با هم و غمگسار همديگر مي‌باشند. دوستاني كه سعي دارم بعنوان كمترين كار، از همه‌شان نام ببرم و شاخه‌اي از گلستان پرطراوت موسيقي ملي ايران تقديمشان كنم. يكي از دوستاني كه با مهر و مهروزيش، هماره همدلمان بوده است و شايد از پايه‌گذاران اين اكيپ موصوف بوده‌اند "خاله فرا"ي عزيز مي‌باشند. ايشان به اتفاق خواهرزاده نازنين و پرنشاطشان، داداش سعيد گرامي، و بوسيله وبلاگ زيبا و وزينشان، هميشه مايه اميد، نشاط و مسرت دوستان بوده‌اند. اين پست را با تواضع تقديم حضورشان مي‌نمايم و اميدوارم هميشه شاد باشند و به دوستان، شادي و اميد هديه بدهند. پست "روز ازل" تقديم به خاله فرا و سعيد عزيزم:

 

بيژن ترقى خاطره مى گويد

(روزنامه شرق، 7/3/85)

از طلايه‌داران دهه‌هاى طلايى موسيقى ايران حالا چند كسى بيشتر نمانده‌اند و از گروه يكدل على تجويدى، دلكش و بيژن ترقى، تنها همين آخرى مانده است كه اين روزها با احوال ناخوش، به كار نوشتن خاطرات دست برده است. بيژن ترقى(متولد تهران1308) كه شعرهايش هنوز در ياد چندين نسل از ايرانيان مانده است و اتفاقاً اجراى سالها پيش افتخارى در آلبوم "ياد استاد" هم اين يادواره‌ها را زنده‌تر كرد، مجموعه اول خاطراتش را قبلاً منتشر كرده بود و اين دومين جلد را با عنوان "پشت ديوار خاطره" به چاپ مى‌رساند كه مجموعه‌اى است از خاطراتش از پرويز ياحقى(متولدتهران۱۳۱۵)، على تجويدى(1385-1298) و روح‌الله خالقى(1344-1285) و ديگران. اين ترانه‌سراى قديمى در اين سال‌هاى اخير، ترانه هم سروده است كه قرار است در كتابى به نام "آتش كاروان" كه اجازه نشر گرفته بيايد و به مشتاقانش برسد. نام اين كتاب هم يادآور شعر ترانه اى مشهور است: «آتشى زكاروان جدا مانده.» بيژن ترقى از ترانه‌سرايانى است كه ديگر نمى‌توان اميد داشت كه جايگزينى دارند. شناخت درست از شعر سنتى در كنار آشنايى با موسيقى، از ترانه‌هاى بيژن، معجونى ساخته است كه در عين روانى و سلاست، فخيم و وزين است و آن چنان بر آهنگ‌هايى كه استادانه ساخته مى‌شد و اغلب كار تجويدى، مى‌نشست كه شنونده مى‌ماند كه اين شعر است كه ابتدا ساخته شده و يا آهنگ است كه اول بار تنظيم شده و يا هر دو با هم مثل تاروپود، توأمان تنيده شده‌اند. در ترانه‌هاى ترقى ساختار زبان سالم است و قافيه و اوزان بر سر جامانده و به قاعده، و آخر ابيات هم رها و يله نيست و به اوزان كاذب سر هم نشده است. هر چه هست گويا دوران ترقى گذشته است و ديگر نمى‌توان آهنگ‌هاى آنچنان را انتظار برد. زمانه آن قدر تغيير كرده كه آرامش‌اش را از دست داده و آن آرام و قرار نيست تا به شعر و صدا و موسيقى آرامشى دهد.

 

مرتضي محجوبي

استاد مرتضي‌خان محجوبي سال 1279 در تهران متولد شد. پدرش مرد باذوقي بود و ني مي‌زد. مادرش کمي با پيانو آشنا بود. محيط مناسب خانوادگي مرتضي را به جانب موسيقي کشانيد. در کودکي پشت پيانو مي‌نشت و نواهايي مي‌نواخت. پدر مرتضي اولين کافه را در خيابان لاله‌زار داير نمود. پسرانش رضا و مرتضي در آنجا ارکستر به راه انداختند، رضا ويولن مي‌زد و مرتضي پيانو مي‌زد. در سالن سينما فاروس (خيابان لاله‌زار) از طرف عدّه‌اي از هنرمندان مانند مفخم و حسين‌خان‌اسماعيل‌زاده ترتيب يک ارکستر داده شد. مرتضي که بيش از ده سال نداشت براي اولين بار در اين ارکستر در حضور جمعيت پيانو زد و "عارف" تصنيف‌ساز معروف نيز در آنجا آواز خواند. محجوبي انگشتان تندي داشت و ملودي‌هاي ايراني را بسيار دلچسب مي‌نواخت. او آهنگ‌هاي زيادي از قبيل پيش درآمد و رنگ ساخته است. مخصوصاً تصنيف‌هايش که بيشتر روي اشعار رهي‌معيري است. جزو آثار ممتاز موسيقي ايراني به شمار مي‌آيند.

استعداد اين دو برادر، مايه اعجاب است که يکي در ده سالگي به نواختن ويلن بپردازد، در 16 سالگي سازش کاملاً شنيدني باشد و ديگري در 8 سالگي به مشق پيانو اقدام کند و در سن 12 سالگي در کافه لاله‌زار به همراه برادر به نوازندگي مشغول شود.

مرتضي محجوبي نت نمي‌دانست ولي براي خودش نتي اختراع کرده بود که بي‌شباهت به خط سياق نبود. پرويز ياحقي گفته: آهنگي در دستگاه شور ساخته بودم به نام "اي اميد دل من کجايي"، هنگامي که به همه اعضاي ارکستر، نت اين تصنيف را براي اجرا دادم. مرتضي محجوبي از من خواست تا تصنيف را با ويلن بنوازم و او آن را با علائم مخصوص خود پشت قوطي سيگار "هما"ي خود نوشت و عجيب اين بود که اين آهنگ را همان مرتبه اول از همه اعضاي ارکستر بهتر و درست‌تر نواخت.

در تاريخ موسيقي ايران، وجود نوازندگان استاد و خلاق، و آهنگسازان بزرگ کم نيست. اما محجوبي به خاطر داشتن ويژگي‌هاي خاص، پديده‌اي يگانه است. او از افرادي بود که توفيق داشت آثار و نواخته‌هايش، هم در حياتش مورد استقبال قرار گيرد و هم بعد از مرگش پايدار بماند. آثار او دستآوردهاي دلپذير، داراي احساس، ساده و درعين حال عميق و شديد هستند و از پنهاني‌ترين سراهاي قلب هر انسان حساس با او سخن مي‌گويند. در 12 سالگي نوازندۀ مشهوري بود که محبوبيت خاص در بين اقران خود داشت. استعداد بسيار زودرس و تند او، اخلاق شرمگين، شخصيت متفکر و جذاب وي، و موقعيت خانوادگي‌اش باعث اين اقبال شد. در همان سنين، به معلمي فرزندان، زنان و خواهران اشراف زمانه انتخاب شد. از سال 1306 که کار ضبط صفحات توسط هنرمندان ايراني آغاز شده بود. مرتضي نيز از اين کار استقبال کرد و در چند سفر او به سوريه، بيروت و حلب صفحاتي تهيه شد، به قول خود او بيش از صد صفحه، از ميان آنها دو صفحه حاوي تک نوازي پيانو به نامهاي «شور/حسيني» و «افشاري/عراقي» باقي مانده که از اعجاب‌انگيزترين نمونه‌هاي نوازندگي پيانو در موسيقي ايراني هستند. در سال 1319 که راديو افتتاح شد، جزء نخستين کساني بود که به اتفاق هنرمندان اصيل آن روزگار، در اين راه گام نهاد. از سال 1334 که برنامه گل‌ها توسط داوود پيرنيا افتتاح شد، همواره مرتضي‌خان در کنار ابوالحسن صبا، شاخص‌ترين و درخشان‌ترين چهره اين سلسله برنامه‌ها بود.

از ديدگاه نوازندگي پيانو، تنها نوازنده‌اي بود که با تکيه بر معلومات وسيع و دقيق و غني خويش در زمينه شيوۀ اجراي اصيل، و داشتن حسن ضرب قوي و خلاقيت جوشان و احساس منحصر به فردش، توانست تنها و يگانه نوازندۀ شايسته زمان خود باشد به طوري که هيچ کدام از شاگردانش(غير از يک نفر) نتوانستند کاملاً با او همطراز شوند. اگر چه محجوبي تا حدّي تحت تأثير دگرگوني‌هاي رايج در موسيقي معاصر قرار گرفت، امّا هيچ گاه در عمل، گرايش به سنّتها را از دست نداد و در آخرين حد فاصل بين «نوازنده سنّتي صرف»، «شيرين‌نواز اصيل» قرار گرفت.

محجوبي از ديدگاه آهنگ‌سازي، مقام بسيار والايي دارد. در موسيقي ايراني کساني مي‌توانند آهنگ‌ساز خوبي بشوند که نخست به مقام نوازندۀ خلاق رسيده باشند و مرتضي‌خان از اين دست بود. نخستين آهنگ او در بيات ترک است و "گل بي‌وفا" نام دارد که متعلق به دهه 1310 است. کلام قسمت اعظم تصانيف او را رهي معيّري سروده است. تعداد تصانيف مرتضي‌خان، طبق فهرست روح الله خالقي، به 22 عدد بالغ مي‌شود، که بين ساخته‌هاي هم‌دوره خود، از برترين‌ها هستند و در حد بسيار بالايي از لطف و تناسب برخوردارند. اين استاد گرانقدر و انسان والا در سن 64 سالگي در اسفندماه 1344 به ديار باقي شتافت. روحش شاد.

 

در ادامه یکی از زیباترین و فنی‌ترین ساخته‌های مرتضی‌خان محجوبی را برایتان می‌نویسم. در توضیح عرض کنم که اجرای مجدد آثار گذشته، في‌نفسه کاری صواب و پسندیده است ولی نه شبیه برخی هنرمندان فعلی که کارشان يكسره شده کپی‌کردن آثار قدیمی و بیرون دادن آنها بدون ذکری از اسم پدیدآورندگان واقعی آن اثر(در سالهای اخیر، علیرضا افتخاری زیاد از این کارها کرده است)، حالا بماند که صرف پرداختن به کار کپی، پویایی و نوآوری و آفریدن آثار جدید را به مخاطره می‌اندازد. ولی برخی آثار هستند که به سبب فنی بودنشان، کسی به راحتی نمی‌تواند آنها را کپی نماید؛ به بیان دیگر، اجرای آنها(حال چه در بار اول و چه در اجرای مجدد) کار هر کسی نیست و تنها حنجره‌طلایی‌ها از عهده آن بر می‌آیند. تصنیف "روز ازل" نیز از این دسته می‌باشد:

 

روز ازل

آهنگساز: مرتضی محجوبی(1344-1279)

شاعر: محمد حسن رهی معیری(1347-1288)

دستگاه: مخالف سه گاه

اجرای اول: غلامحسین بنان سال 1337 در برنامه "گلهای رنگارنگ" رادیو ایران، برنامه شماره 216ب، به مدت 6دقیقه و 45ثانیه

اجرای دوم: غلامحسین بنان سال 1340 در برنامه "یک شاخه گل" برنامه های شماره 76 و 90

اجرای سوم: مرضیه(متولد تهران1304) سال 1342 در برنامه گلهای رنگارنگ، برنامه شماره195

اجرای چهارم: محمدرضا شجریان سال 1375 در کنسرت دوبی(این اجرا را در آلبوم "رسوای دل" استاد شجریان بیابید)

 

من از روز ازل، ديوانه بودم

ديوانه روي تو، سرگشته  کوي تو

سرخوش از باده‌ي، مستانه بودم

در عشق و مستي، افسانه بودم

* * *

نالان از تو شد چنگ و عود من

تار موي تو، تار و پود من

* * *

بي‌باده مدهوشم  ~   ساغر نوشم  ~   ز چشمه نوش تو

مستي دهد ما را  ~   گل رخسارا!  ~   بهار آغوش تو

چو به ما نگري  ~   غم دل ببري  ~   کز باده نوشين تري

* * *

سوزم همچون گل، از سوداي دل

دل، رسواي تو، من رسواي دل

* * *

گرچه به خاک و خون  ~   کشيدي مرا  ~   روزي که ديدي مرا

باز آ که در شام غمم  ~   صبح اميدي مرا  ~   صبح اميدي مرا

 

اين ترانه دل‌انگيز را با صدای دلنشین استاد بنان از اينجا بشنويد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 18:44  توسط ستایش  |