تبليغاتX
«مِی» نوش که عمر جاودان خواهی یافت
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر/ وه که با خرمن مجنون گرفتار چه کرد

زنان آزاديخواه ايران از طاهره قرة العين تا پروين اعتصامي

تاريخ نگاران معاصر، زنان را نديده اند و اهميت حضورشان در عرصه اجتماع را هر چند كه بلحاظ كمي تعدادشان از “مردان بزرگ تاريخ“ كمتر بوده است، درنيافته اند. آنها از اين پيش فرض حركت كرده اند كه تا پيش از دوران مشروطيت، زنان ايراني در جهل مطلق بسر مي برده اند. آيا نقش زنان ايران در روند تاريخ اين چنين كم اهميت بوده است؟

آنچه به نقش زنان مربوط مي شود ، يكي از اين عرصه هاست. زنان امروز ما بعنوان آن نيروي پيشرو در حركت ايران بسوي مدرنيته، امروز بيش از هر زمان بدنبال جستجوي آن بخشهاي گمشده و حذف شده ي هويت اجتماعي و سياسي خويشند. آنها مي دانند كه حركت امروزشان از زمان تولد آنها بوجود نيامده ، بلكه تداوم حركتها و تلاشهاي زناني است كه در ايجاد اين روند نقش مهمي ايفا كرده اند. اين زنان كه بودند، چگونه مي انديشيدند و در آن دوران كه زن ايراني در محبس خانه بود و در خيابان با چادر و روبند و در ركاب مرد قدم مي گذاشت ، چه مي كردند . ماركسيستها اين زنان “بورژوا“ را از آنجا كه منافع “طبقه ي كارگر “ را دنبال مي كردند، بي اهميت قلمداد كردند، مذهبيها به اقتضاي نوع نگاهشان ، الگوي “فاطمه“ را برگزيدند و اين زنان را “بي بندو بار“. “درباري“ و فاسد خواندند و تاريخ نگاراني كه به هيچيك از اين دو جرگه وابسته نبودند، اصلا آنها را نديدند و “مردان بزرگ تاريخ“ را ارج نهادند. همچنين در مورد كساني چون طاهره قرة العين (چون بابي بود و چون بهاييان از يكسو بر طبق داوري بسياري از چپ گرفته تا راست، همواره “مشكوك“، “وابسته به بيگانه“ انگاشته شده اند و از سوي ديگر در رعايت مصلحت انديشي هر سه گروه در مقابل غول روحانيت و اسلام سياسي ، در جاهايي تنها به ذكر يكي دو جمله در مورد نقش تاريخي آنها بسنده شده و بسياري از جوانب شخصيت و اهميت حضورشان همچنان در سايه ي سكوت مانده است...) ، يا سكوت شده و يا اگر كسي به نيكي از او ياد كرده حساب او و بابيان را از بهاييان جدا كرده است! همين نكته مانع از اين شده كه در بررسي تاريخ 200 سال اخير ، آن نيروي اصلي محرك رفرم ديني كه در برابر جزم انديشي آخوندهاي پا منبري قد علم كرد، بدرستي تشخيص داده شود. و به همينگونه بود كه همانها كه همچنان به قهرمانان مرد دوران مي بالند ، به نخستين زن ايراني كه هم در جنبش رفرم ديني و هم در مبارزه براي آزادي زن، پرچمدار مبارزه بود، يعني قرة العين كه مي رسند ، مدعي مي شوند كه چندان هم نبايد او را “بزرگ“ كرد. بدين گونه است كه جوانب گوناگون شخصيت سياسي، اجتماعي، ديني قرة العين در پس پرده اي ضخيم محبوس و ناگفته و ناخوانده مي ماند. اگر بپذيريم كه اسلام سياسي دو گروه زنان و دگر انديشان را مورد حمله ي آشكار خود قرار داده است، قرة العين به هر دو گروه تعلق داشت .

لازم به توضيح است كه پيش از قرة العين نيز زنان بسياري از بي حقوقي زن گفته اند و سروده اند يا حتي بطور غير مستقيم در قدرت سياسي نقش داشته اند. برخي از همان زنان حرمسرا ها وضعيت زن ايراني را به شعر در آورده اند. همچنين زنان آگاه ديگري نيز داشته ايم كه از زمان جلوتر حركت كرده ، بي حقوققي زن در جامعه يادآور شده اند. در زمان ساماني “رابعه“ ي سخنور را داشته ايم ، پس از آن مهستي گنجوي ، مهر النساء، عالم تاج قائم مقامي، تاج الدوله، بي بي خانم (مولف كتاب معايب الرجال) ... را داشته ايم ، اما در حركت اجتماعي و روشنگري، در برخورداري از دانش ، آگاهي و خود آگاهي، در مخالفت با تعدد زوجات، حجاب و در دفاع از حقوق زن ، قرة العين براستي سرآمد است.

طاهره قرة العين

*“ .... سارا برنارد ستاره تئاتر از كاتوله منده (نمايشنامه نويس فرانسوي) خواسته بود نمايشنامه اي درباره ي طاهره بنويسد تا او نقش وي را بازي كند و چون منده تعلل كرد نزد من آمد و تقاضاي اطلاعات كرد. طاهره يك شاعر جوان و مبارز ايراني بود، همانند ژاندارك، هلوآز قرون وسطي و هايپات در دوره ي افلاطون. طاهره در تاريكترين عصر عليه نابرابريهاي اجتماعي و مشكلات زنان قد علم كرد و هر كس كلامش مي شنيد عرفان مي يافت. نقاب از چهره برداشت و بي حجاب در جمع اصحاب كه همگي از علماي عصر خود بودند حاضر شد كه در توان هيچ بانويي نبود. اگر قرار بود در عالم زنان بانويي به پيامبري معبوث گردد طاهره قائم و مهدي بود...“ (ژول بوآ، اسلام شناس فرانسوي)

“ ... بذري كه طاهره در سرزمين اسلامي افشاند بتدريج رو به سر سبزي است و حاصلش يكي دو قرن بعد معلوم مي شود. افتخار اين بانوي بزرگوار ايراني در آنست كه دفتر اصلاحات اجتماعي اول بار بدست او باز شد...“ (دكتر چين ، روحاني انگليسي)

“... در عالم مسيحيت زناني بودند كه دوش به دوش مردان دست به كارهاي بزرگ زدند و قرة العين به تنهايي در جهان اسلام...“ ( ژرور آژان، عضو فرهنگستان فرانسه در اواخر قرن نوزده)

“... حسن جمال، تنزيه و تقديس، شجاعت و شهامت شاعر محبوب ايران طاهره قرة العين را تكريم بسيار قائلم كه در نهايت شجاعت و جانبازي، مشعل دار آزادي زنان گرديد. شهادت طاهره يكي از محزون ترين وقايع تاريخ معاصر است....“ ( لرد كرزن ، نويسنده ي انگليسي)

“... در ايران تا مدتها زنان و مادران به دختران خود مي گفتند، اگر مي خواهي مثل طاهره شوي، بايد درس بخواني. طاهره نمادي از كمال و جمال بود...“ (دكتر لوول جانسون، محقق آفريقاي جنوبي)

 

از آنجا كه تمام اسناد مربوط به تاريخ دقيق تولد وي توسط قشريون دربار و دين از ميان رفته است ، تاريخ تولد او را به حدس 1817 ميلادي ( دوران سلطنت محمد شاه و ناصر الدين شاه) گفته اند. طاهره در زادگاهش، شهر قزوين، در مكتب خانه ي خصوصي كه پدرش (حاج ملا صالح) خاص دختران خانواده درست كرده بود، علوم اسلامي را فرا گرفت و بدليل استعداد و هوش سرشارش ، حتي از برادر خود “عبدالوهاب“ كه امكانات تحصيلي بيشتري داشت، پيشي گرفت.

مسيو نيكلا ( اسلام شناس فرانسوي) در كتاب “باب“ (1905، پاريس) نوشته است كه طاهره در سيزده سالگي ، از پشت پرده به سوالات علما پاسخ مي گفته و تسلط و تفاسير او از قرآن باعث حيرت برخي و خشم برخي ديگر مي شده است. قابل توجه اينكه در آن زمان تنها معدودي از اشراف و روحانيون دختران خود را تنها برا فراگيري قرآن به تحصيل مي گماردند و اكثر خانواده ها با سوادآموزي دختران مخالف بودند. طاهره نه تنها به تعدد زوجات بشدت اعتراض داشت، بلكه با حجاب نيز مخالف بود و در ميدانهاي شهر به نطق و ابراز عقيده مي پرداخت .

طاهره در سيزده سالگي به اصرار پدر به همسري پسر عموي خود ملا محمد در آمد و از او صاحب سه فرزند شد. همسر طاهره از ملايان قشري بود و با گرايش طاهره به مكتب شيخ احمد احسائي (بنيانگذار مكتب شيخيه كه علماي شيعه با آن شديدا مخالف بودند و آن را تبليغ كفر مي دانستند) كه از رفرمسيتهاي ديني بود، شديدا مخالفت مي ورزيد. سرانجام طاهره از شوهرش جدا شد و بهمراه سه فرزندش به خانه ي پدري بازگشت.

طاهره در بيست و شش سالگي بهمراه خواهرش عازم كربلا شد تا با سيد كاظم رشتي كه از علماي پيرو مكتب شيخ احسائي بود ملاقات كند . او سيد كاظم رشتي را از نزديك نديده بود ، اما با او مكاتبات فراواني از راه دور داشت و همو بود كه به طاهره لقب “قرة العين“ ( نور دو چشم) را داد. سيد كاظم ده روز پيش از ورود طاهره به كربلا از دنيا رفت و اين ملاقات انجام نشد. طاهره بسيار غمگين بود و قصد بازگشت به ايران داشت ، اما به خواهش همسر سيد كاظم در كربلا ماند و بعنوان جانشين سيد كاظم به تدريس فقه (از پشت پرده) پرداخت. طاهره از سوي پنج مريد سيد كاظم “نقطه علم الهيه“ خوانده شد كه مقامي در حد اولياء دين است. بر مبناي تفسير آنها از قرآن ، پيشگويي مي شد كه حضرت قائم بزودي ظهور خواهد كرد. در بيست و هفت سالگي ، طاهره جزو پيروان اوليه ي باب شد و يكي از هفده تن بود.

در اين هنگام جمعي به سركردگي علما به حاكمين كربلا رجوع كردند و خواستار اخراج قرة العين از كربلا شدند. طاهره به كاظمين رفت ، اما آنجا نيز مورد خشم علما قرار گرفت و دوباره به كربلا بازگشت. در كربلا حاكمين وقت، او را به حبس خانگي واداشتند و اطراف خانه اش مامور گذاشتند تا به آنجا رفت و آمدي صورت نگيرد. در سال 1847 حكم اخراج قرة العين به حاكم عراق ابلاغ شد . قرة العين مي بايست به ايران باز مي گشت . حدود سي نفر از پيروان وي ، برخي با اسب و برخي با پاي پياده با او همراه شدند . پس از ورود به ايران ، طاهره سه روز در كرند توقف كرد و در اين مدت به سخنراني براي مردم پرداخت و گروهي از مردم به جمع هوادارنش پيوستند. در همين مدت، علماي كرمانشاه به سركردگي سيد عبدالله از حاكم شهر خواستند كه طاهره را از كرمانشاه اخراج كند. نيمه شب، گروهي از مردم بتحريك علما به خانه ي طاهره و به همراهانش هجوم بردند ، بطوريكه آنها شبانه ناچار به ترك شهر شدند. طاهره و يارانش به همدان رفتند و وي در بين راه همه جا توقف نمود و براي مردم شهر سخنراني مي كرد.

كنت دو گوبينو (سياستمدار ، محقق و وزير مختار فرانسه در ايران) در كتاب “مذاهب و فلسفه در آسياي ميانه“ نوشته است:

“ ... مي خواستم بدانم چه انگيزه اي موجب استقبال مردم از طاهره و سخنراني هاي وي بوده است. از چند نفر كه سخنراني هاي او را شنيده بودند، سوال كردم. مي گفتند، سخنانش بقدري نافذ بود كه در شنونده تاثير مي كرد. با آنكه علم بسيار داشت، ساده سخن مي گفت بطوريكه براي همه قابل درك بود. اول رو به مردها مي كرد و اشاره به زنها و مي گفت، اينها خواهران شما هستند در خانه يكديگر ، چطور مي توانيد بر خواهران خود و يكديگر ظلم و ستم روا داريد و گاهي اشك از چشمانش سرازير مي شد كه همه به گريه مي افتادند...“

در اين هنگام پدر طاهره براي او پيغام فرستاد و خواستار بازگشت وي به قزوين شد. در پيغام تاكيد شده بود كه طاهره تنها و بدون همراهانش بازگردد. طاهره به اين خواست توجهي نكرد و با همراهانش به قزوين بازگشت و خود در خانه ي پدر ماند. ميان طاهره و عمو، پدر و شوهر بحث شديدي در گرفت و در اين ميان عموي طاهره ، ملا محمد تقي كه از ملايان قشري بود شديدا به او حمله كرد و به او دشنام گفت. ملامحمد تقي و ديگر ملايان ، افكار و عقايد شيخ احمد احسائي را كه طاهره از مبلغين آن بود ، كفر مي دانستند و او را مورد نفرين و پيروان او را مورد آزار قرار مي دادند. چند روز بعد ملا محمد تقي در حاليكه روي منبر به شيخ احسائي نفرين و دشنام مي گفت، توسط يكي از پيروان شيخ احسائي مورد سوء قصد قرار گرفت . اين واقعه باعث شورش و بلوا در شهر شد و طاهره را بعنوان محرك اين ماجرا به حصار خانگي محكوم كردند. ضارب ملا محمد كه عبدالله نام داشت، پس از شنيدن خبر دستگيري و آزار عده اي بي گناه، خود را به حاكمين معرفي و به قتل اعتراف كرد. اما بي گناهي طاهره نه تنها در ابتدا پذيرفته نشد، بلكه شوهر وي اصرار بر ادامه ي حبس وي داشت و براي طاهره تقاضاي قصاص كرد.

در اين ميان دو تن از ياران طاهره او را مخفيانه آزاد كردند و به تهران بردند. همانجا بود كه طاهره و همراهانش مصمم شدند تا آيين نو (باب) را رسما اعلام كنند و خواهان فسخ احكام متحجر ، احقاق حقوق زنان شوند . آنها بدين قصد راهي بدشت شدند.

كنت دوگبينو مي نويسد: “... اصحاب كه 82 تن بودند چند روز قبل ميان باغ تخت آراستند و آنرا با قاليچه هاي رنگارنگ مزين نمودند . در اين هنگام طاهره با لباسي فاخر وارد باغ شد و بي حجاب بالاي تخت رفت و چهار زانو نشست تا سخنراني كند كه همهمه بين حاضران افتاد. چند تن بلند شده رفتند، عده اي اعتراض كنان سر به زير عباده بردند تا چشمانشان با ديدن روي و موي طاهره كه او را مقدس مي دانستند به گناه آلوده نشود و يك تن به نام خالق از شدت تاثر گلوي خود را بريد...“

چند روز بعد قرة العين با يارانش راهي مازندران شد . در ميان راه قشريون به آنها حمله كردند و با پرتاب سنگ بسويشان آنها را مورد آزار قرار دادند. همچنين در مازندران به تحريك علما چند تن از ياران قرة العين به قتل رسيدند، در نتيجه درگيريها شدت يافت كه تعداد زيادي كشته بر جاي گذاشت. پس از اين واقعه حكم جلب طاهره صادر شد، اما او به اطراف نور به خانه ي دوستانش پناه برد و مدت دو سال در آنجا مخفيانه زندگي كرد و در اين مدت شعر و رساله مي نوشت. پس از دو سال محل زندگي طاهره كشف شد و ماموران دولت ناصر الدين شاه او را دستگير كرده، اموالش را به غارت بردند و وي را به منزل محمود خان، كلانتر تهران بردند و منتظر رسيدن دستور از جانب وي شدند. طاهره به مدت سه سال تا اگوست 1852 يعني 1231 شمسي در حبس بود و آنطور كه گفته اند از قطعات چوب قلم ساخته و با آب سبزيجات مي نوشته و به بيرون مي فرستاده است. همچنين گفته شده كه رابط او همسر محمود خان بوده است كه به طاهره علاقه ي وافري پيدا كرده بود. اصولا در زندگينامه ي طاهره بارها و بارها پيش آمده كه زنان و همسران مخالفين و موافقينش به ياري وي شتافته اند و بسيار براي او احترام قائل بوده اند. گفته مي شود كه ناصر الدين شاه به طاهره علاقمند بوده و پس از تعريف از زيبايي و اشعار وي به او گفته است: “... زني مثل شما شايستگي قصر سلطنتي را دارد، در حضور علما تبري كنيد و دست از پيروي باب برداريد و آزاد شويد. آقايان علما از شما سوال بيشتري نمي كنند، هر طور خودتان مايليد بيان كنيد...“. قرة العين نپذيرفت و او را دوباره به زندان بردند.

در همانسال به ناصرالدين شاه سوء قصد شد كه در پي آن هفت تن از بابيان كه بعنوان ضارب شناخته شدند، به قتل رسيدند. پس از اين حادثه سراسر ايران نا آرام شد و پس از آن براي طاهره قرة العين با وجود اينكه هيچ ارتباطي با آن سوء قصد نداشت، از سوي ملا علي كني و ملا محمد اندرماني ، فتواي قتل صادر شد. آمده است كلانتر تهران به او مژده داده كه قرار است نزد امير كبير برود و ابراز پشيماني كند تا آزاد شود، اما طاهره پاسخ داده كه از فرداي خود آگاه است و مي داند كه كشته خواهد شد. طاهره فرداي آنروز، بهترين لباس خود را پوشيده و زيباترين زيورآلات خويش را بر گردن آويخته است. مامورين، طاهره را مخفيانه، بطوريكه بابيان متوجه نشوند به بيابان بردند و با دستمال خفه كرده به چاه انداختند. در روايتها آمده است كه به كسي كه قرار بوده طاهره را بكشد ، گفته اند ، او زني است كافر كه مومنين را از طريقه اسلام بر مي گرداند. او را با دستمال خفه كن. اما او پس از ديدن و شنيدن اين جمله از طاهره كه : “اي جوان حيف است كه دست تو به آدمكشي آلوده شود“ ، از اين كار خودداري كرده و سر انجام يكي ديگر از ماموران ، طاهره را در حاليكه 35 سال بيشتر نداشت ، به قتل رساند.

از آن پس بسياري از آنها كه كه روشنگر و روشنفكر و ترقي جو بودند ، به فتواي علما تحت عنوان “ بابي“ به فجيع ترين شكل به قتل رساندند.

آري، طاهره ، فرزند يك روحاني شيعه، اولين زني است كه در ايران قرن نوزده كشف حجاب كرد، از خانواده اش كه همچنان به قيود كهنه و ارتجاعي پايبند بود و او را نيز به حفظ همان سنتها فرا مي خواند، بريد و راه خويش يافت، بر خلاف رسوم آن دوران با مردان به گفتگو و بحث نشست، صيغه و تعدد زوجات را عملي غير انساني شمرد، در بحث و جدل ، بسياري از مخالفين را به موافقين نظرات خويش بدل ساخت، از دانشي كم نظير برخوردار بود. زني كه در دوران تسلط شديد علماي شيعه بر دستگاه حاكميت ، در خيابانها مورد آزار قرار گرفت و سنگباران شد، از شهر به شهر تبعيد شد، اما لحظه اي از مبارزه براي آزادي ، عدالت و رهايي خواهران ايراني اش دست بر نداشت. يكي از واپسين جملات او به كلانتر تهران كه در خانه اش زنداني بود، اين بود:

مي توانيد بزودي، هر گاه كه اراده كرديد ، مرا به قتل برسانيد. اما جلوي پيشرفت و مبارزه ي زنان براي آزادي را كه روزگارش بزودي خواهد رسيد، نمي توانيد بگيريد.“

حدود نيم قرن پس از مرگ قرة العين ، بانويي بنام بي بي خانم وزيراف نخستين آموزشگاه دخترانه را در ايران بنيان گذاشته بود كه از همان روز با مخالفت شديد سيد علي شوشتري و شيخ فضل الله نوري قرار گرفت . سيد علي بعنوان اعتراض در آستانه ي حضرت عبدالعظيم متحصن شد و دو روحاني در تكفيرنامه اي كه دانه اي يكشاهي به فروش مي رفت و حتي بازار سياه پيدا كرد، نوشتند كه واي بحال مملكتي كه در آن مدرسه ي دخترانه تشكيل شود! به تحريك و فتواي ايندو، مخالفتها شدت گرفت. خانم وزير اف به وزير معارف شكايت برد و پاسخ گرفت كه : “بخاطر مدرسه ي دخترانه ي شما مي خواهند مملكتي را به آشوب بكشند. صلاح در اين است كه مدرسه را تعطيل كنيد.“ بي بي خانم غمگين و آزرده روح مدرسه را بست و يكسال بعد ، پس از به توب بسته شدن مجلس شوراي ملي، دوباره تقاضاي گشايش مدرسه نمود كه اينبار با اين شرط كه فقط دختران خردسال (4 تا 6 ساله) را بپذيرد، با تقاضاي او موافقت شد! همچنين از او خواسته شد واژه ي “دوشيزه“ را كه “شهوت انگيز“ است از نام مدرسه حذف كند.

در سال 1284 شمسي ، تاج السطنه، يكي از دختران ناصرالين شاه كه زني بسيار آزاد انديش بود ، موقعيت زن ايراني را اينگونه شرح مي دهد:

زنان حقوق طلب اروپا، نظري هم به گوشه ي ايران افكنيد و ببينيد در خانه هايي كه ديوارهايش از سه تا پنج ذرع ارتفاع دارد. مخلوقاتي سر و دست شكسته، بعضي با رنگهاي زرد و پريده، برخي گرسنه، برخي برهنه، قسمتي در تمام شبانه روز منتظر و گريه كننده در زنجير اسارت بسر برند. زندگي زنان ايران يا به رنگ سياه است يا سفيد. يا پرده ي سياه تن كنند و به هيكل موحش عزا در آيند يا كفن هاي سفيد پوشند و از دنيا رخت بر بندند. من يكي از اين زنهاي بدبخت هستم و آن كفن سفيد را ترجيح به اين هيكل موحش مي دهم. زيرا در مقابل اين زندگاني تاريك، مرگ روز سفيد ماست...“.

تاج السلطنه و افتخار السلطنه، دختران ناصر الدين شاه، افسر السلطنه ، شمس الملوك جواهر كلام، خانم دكتر ايوب، افنديه خانم، ميسيز جردن ، نواب سميعي، صديقه دولت آبادي، منيره خانم وگروهي ديگر در همان سالها “انجمن آزادي زنان“ را تشكيل دادند. آنها جلسات خود را از ترس تكفير ملايان بطور محرمانه تشكيل مي دادند، اما چندي نگذشت كه راز آنها بر ملا شد و عده اي از علما بهمراه همراهان قشري و متعصب خود از بازار تهران بسمت محل انجمن حركت كردند. جواني ارمني كه متوجه قضيه شده بود با دوچرخه خود را به اين بانوان رساند و آنها را از ماجرا با خبر كرد و آنها توانستند بموقع از محل فرار كنند.

بگذاريد اين مطلب را با شعر “زن در ايران“ كه پروين اعتصامي آن را در اسفند ماه 1314 سروده است، بپايان بيريم و دفتر ناتمام شجاعتها و مبارزات زن ايراني را لااقل در اين مطلب با پروين اعتصامي به پايان برسانيم .

 زن در ايران پيش از اين گويي كه ايراني نبود

پيشه اش جز تيره روزي و پريشاني نبود

زندگي و مرگش اندر كنج عزلت ميگذشت

زن چه بود آنروزها گر زانكه زنداني نبود

كس چو زن اندر سياهي قرنها منزل نكرد

كس چو زن در معبد سالوس قرباني نبود

در عدالتخانه ي انصاف زن شاهد نداشت

در دبستان فضيلت زن دبستاني نبود

دادخواهي زنان ميماند عمري بي جواب

آشكارا بود اين بيداد پنهاني نبود

بس كسان را جامه و چوب شباني بود ليك

در نهاد جمله گرگي بود و چوپاني نبود

از براي زن بميدان فراخ زندگي

سرنوشت و قسمتي جز تنگ ميداني نبود

نور دانش را زچشم زن نهان مي داشتند

اين ندانستن زپستي و گرانجاني نبود

زن كجا بافنده ميشد بي نخ و دوك و هنر

خرمن و حاصل نبود آنجا كه دهقاني نبود

ميوه هاي دكه ي دانش فراوان بود ليك

بهر زن هرگز نصيبي زين فراواني نبود

در قفس ميارميد و در قفس مي داد جان

در گلستان نام از اين مرغ گلستاني نبود

بهر زن تقليد تيه فتنه و چاه بلاست

زيرك آن زن كو رهش زين راه ظلماني نبود

آب و رنگ از علم مي بايست شرط برتري

با زمرد پاره و لعل بدخشاني نبود

جلوه صد پرنيان چون يك قباي ساده نيست

عزت از شايستگي بود از هوسراني نبود

از زر و زيور چه سود آنجا كه نادان است زن

زيور و زر پرده پوش عيب ناداني نبود

زن چو گنجور است عفت گنج و حرص و آز دزد

واي اگر آگه ز آيين نگهباني نبود

چشم و دل را پرده مي بايست اما از عفاف

چادر پوسيده بنياد مسلماني نبود

 

 

 

چهره به چهره

شاعر: طاهره قرة العین قزوینی

آهنگساز: نامعلوم- موسیقی ضربی ایران

اجرای اول: محمدرضا شجریان با همراهی گروه نوازندگان فرهنگ به سرپرستی فرامرز پایور(متولد تهران 1311) در تابستان 1354 ، دستگاه شور

اجرای دوم: محمدرضا شجریان با همراهی گروه شیدا به سرپرستی محمدرضا لطفی (متولد گرگان 1325)، جشن هنر شیراز در شهریورماه 1356 ، دستگاه نوا

 

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو

شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو

مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان

پرده به پرده نخ به نخ تار به تار پو به پو

ساقی باقی از صفا، باده بده سبو سبو

مطرب خوش نوای را تازه به تازه گو به گو

در پی دیدن رخت همچون صبا فتاده ام

خانه به خانه در به در کوچه به کوچه کو به کو

میرود از فراق تو خون دل از دو دیده ام

دجله به دجله یم به یم چشمه به چشمه جو به جو

دور دهان تنگ تو عارض عنبرین خطت

غنچه به غنچه گل به گل لاله به لاله جو به جو

در دل خویش طاهره گشت و نیافت جز تو را

صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو

 

 

اجرای دوم(اجرای جشن هنر شیراز در سال56) را از اینجا دانلود کنید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 14:13  توسط ستایش  | 

 

مرا ببوس؛ ترانه ای معروف با صدای هنرمندی گمنام

 

خیلی از مردم ما، ترانه «مرا ببوس» را به عنوان یک ترانه سیاسی می شناسند و افسانه هایی مبنی بر اینکه این شعر ترانه توسط یک زندانی سیاسی و در شب اعدام برای خواهرش سروده شده است را نقل می کنند. شايد بتوان گفت ترانه «مرا ببوس» كه اغلب با صداي خاطره‌انگيز حسن گلنراقي شنيده‌ايم جنجالي‌ترين ترانه فيلم در تاريخ سينماي ايران باشد. احتمالا با همين جملات عده‌اي بر مي‌آشوبند كه مگر ترانه «مرا ببوس» اصلا ترانه يك فيلم سينمايي بوده است؟!

بايد گفت كه «مرا ببوس» سالها به عنوان يك ترانه سياسي و انقلابي در محافل مختلف قلمداد مي‌شد و آن را حتي به بعضي افسران سازمان نظامي حزب توده مانند سرهنگ سيامك و سرهنگ مبشري نسبت مي‌دادند كه پس از كودتاي 28 مرداد 1332 اعدام شدند و چنين روايت مي‌گرديد كه يكي از اين افسران در شب اعدام، شعر «مرا ببوس» را براي خواهرش سروده و خوانده است.

خصوصا كه محتواي شعر «مرا ببوس» بسيار به شرايط آن‌چه روايت مي‌گرديد، نزديك بود:

در ميان طوفان .... هم پيمان با قايقران‌ها

گذشته از جان ... دارم با يارم پيمان‌ها

كه بر فروزم ... آتش‌ها در كوهستان‌ها

شب سيه، سفر كنم، ز تيره ره گذر كنم...

از همين رو بود كه ساليانه سال ترانه فوق توسط انقلابيون و سياسيون زمزمه مي‌گرديد:

اما واقعيت ماجراي ترانه «مرا ببوس» چه بود؟

مجيد وفادار سراينده آهنگ اين ترانه(1354-1291)، ماجراي فوق را طي مصاحبه‌اي در شماره 1418 هفته‌نامه تهران مصور مورخ 11 آذر ماه 1349 چنين شرح مي‌دهد: «... در اين دوره من گاه گاهي براي فيلم‌ها هم آهنگ مي‌ساختم. يادم مي‌آيد يكي از اين فيلم‌ها «اتهام» نام داشت كه در آن ژاله علو بازي مي‌كرد. تهيه‌كنندگان فيلم از من يك آهنگ نو خواستند و من براي اين فيلم آهنگي ساختم كه بعدها به نام «مرا ببوس» معروف شد ... به ياد مي‌آورم روزهايي را كه اين آهنگ سر زبان‌ها افتاده بود و داستان‌هايي را كه براي آن ساخته بودند. اين آهنگ شايد نقطه عطف موسيقي جاز ايران بود. چرا كه بعد از آن خواننده‌هاي ديگري به راديو آمدند و موسيقي جاز نضج پيدا كرد... شعر اين آهنگ از حيدر رقابي (هاله) بود كه متأسفانه در ايران نماند و براي هميشه بار سفر بست و به آمريكا رفت...»

ترانه «مرا ببوس» براي فيلم «اتهام» ساخته شاپور ياسمي كه در ارديبهشت ماه سال 1335 روي پرده رفت، ساخته شد و در يكي از صحنه‌هاي فيلم توسط «خاطره پروانه» (خواننده معروف آن دوران) و با لب‌خواني ژاله علو خوانده شد.

در آن فيلم ژاله علو نقش زني را داشت كه سزاي خيانت شوهر سابقش را داده و پس از كش و قوس داستاني، سرانجام خود را به پليس معرفي كرده بود و در صحنه فوق كه با فرزند كوچكش وداع مي‌كند و به سوي زندان و مجازات روانه مي‌شود، چنين مي‌خواند:

«مرا ببوس، مرا ببوس براي آخرين بار....خدا تورا نگهدار

كه مي‌روم به سوي سرنوشت...»

پس از اتمام اكران فيلم مذكور در خرداد 1335، ترانه «مرا ببوس» چندان مطرح نگرديد، اما آهنگ و شعرش بسيار مورد توجه برخي موسيقيدان‌ها از جمله پرويز ياحقي قرار گرفته بود. پرويز ياحقي هم يكي از دوستانش به نام «حسن گلنراقي» را در يكي از روزهاي تابستان سال 1334 وادار به خواندن اين ترانه در استوديو شماره 8 راديو ايران مي‌كند و خودش هم ويلن آن را مي‌زند. «مرا ببوس» بدون اطلاع گلنراقي ضبط مي‌شود. چرا كه حسن گلنراقي فرزند يكي از تجار معتبر بازار بود و اگر چه صدايي گرم و گيرا داشت و در محافل دوستانه مي‌خواند ولي به لحاظ موقعيت خانوادگي هرگز نمي‌توانست به عنوان خواننده راديو معرفي شود و در آن روز تابستاني نيز تنها براي ديدار دوستش آمده بود.

به هر حال ترانه «مرا ببوس» با صداي حسن گلنراقي مورد تاييد رييس وقت راديو قرار مي‌گيرد و به اصرار ياحقي بدون ذكر نام گلنراقي از راديو پخش مي‌گردد كه بسيار مورد توجه واقع مي‌شود.

سرانجام خانواده گلنراقي متوجه ماجرا شده و از آن پس ديگر وي ترانه نمي‌خواند و «مرا ببوس» اولين و آخرين ترانه وي مي‌شود. البته گفته شدكه گلنراقي در يك فيلم ديگر از زبان دانشجوي دانشگاه كه دل و قلوه فروشي مي‌كند ترانه «دل دارم، قلوه دارم، جگر و ... » را خوانده است.

به هر حال ترانه‌اي كه آن روز تابستاني با ويلن پرويز ياحقي توسط حسن گلنراقي خوانده شد و بدون اطلاع وي ضبط گرديد، بارها و بارها پخش شد و روي نوار دست به دست گشت تا به عنوان ترانه‌اي ماندگار در تاريخ موسيقي ايران بماند.

با همه این تفاسیر، مرا ببوس یک ترانه  سیاسی محسوب می شود و خواه ناخواه مردم ما آنرا یک ترانه سیاسی می دانند. از این دست هم در موسیقی ملی ما نمونه های دیگری هم به چشم می خورد. به عنوان مثال ترانه «گنجشکک اشی مشی» با صدای فرهاد مهراد در اصل یک ترانه با تم فولکلور است اما اینکه چرا نزدیک به چهل سال است که سیاسیون آنرا می خوانند خود نکته ای است که جای تحقیق دارد.(در مورد فرهاد و ترانه هایش در جای خود صحبت خواهیم کرد)

البته این ترانه در اصل دو قسمتی اجرا شد که قسمت دومش که بلافاصله به دنبال «مرا ببوس» می آید «ستاره مرد» نام دارد که شهرت قسمت اول یعنی «مرا ببوس» را ندارد. من هم متن دومی را ننوشتم ولی آهنگی که دانلود می کنید هر دو را کامل و دست نخورده و در کنار هم دارد.

 

مرا ببوس

شاعر: دکتر حیدر رقابی(هاله)

آهنگساز و تنظیم: مجید وفادار(1354-1291) با الهام از یک ترانه یونانی

دستگاه: ماهور

اجرای حسن گلنراقی(1373-1305) با همراهی ویولن پرویز یاحقی(متولد تهران 1315) در سال 1334

مدت: 4 دقیقه و 12 ثانیه (مرا ببوس) + 2 دقیقه و 40 ثانیه (ستاره مرد)

 

مرا ببوس مرا ببوس

برای آخرین بار

ترا خدانگهدار

که میروم بسوی سرنوشت

بهار ما گذشته

گذشته ها گذشته

منم به جستجوی سرنوشت

در میان طوفان

هم پیمان با قایقرانها

گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها

به نیمه شبها

دارم با یارم پیمانها

که برفروزم آتشها در کوهستانها آه

شب سیاه

سفر کنم

ز تیره راه

گذر کنم

نگه کن ای گل من

سرشک غم به دامن

برای من میفکن

دختر زیبا امشب بر تو مهمانم

در پیش تو میمانم تا لب بگذاری بر لب من

دختر زیبا از برق نگاه تو

اشک بی گناه تو

روشن سازد یک امشب من

مرا ببوس مرا ببوس

برای آخرین بار

ترا خدانگهدار

که میروم بسوی سرنوشت

بهار ما گذشته

گذشته ها گذشته

منم به جستجوی سرنوشت

 

مرا ببوس (به همراه ستاره مرد) را از اینجا دانلود کنید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 10:0  توسط ستایش  | 

فردا، دوازدهم مهرماه، سالگرد تولد خواهرم می باشد. تمام کسانی که خواهری مهربان و غمخوار دارند نیک می دانند که وجود چنین فرشته ای برای هر کس، مایه دلگرمی و مباهات است. بدون اغراق می گویم که خواهرم را پاره ای از وجودم می دانم . این پست را اختصاصاً به جهت ایشان نوشتم.

 

روح‌الله خالقی، آهنگساز و پژوهشگر نامدار ایرانی است. هنرمندی متعهد که با ساخت آثاری چون سرود «ای ایران»، ترانه‌های «حالا چرا»، «می ناب» و نگارش کتاب هایی چون «سرگذشت موسیقی ایران» و «نظری به موسیقی» تأثیری عمیق و انکارناپذیر بر موسیقی ایران گذاشت.

«كُلنل‌ علی نقی خان وزیری» شايد همان مقامي را دارا باشد كه «نيما» در عرصه شعر معاصر داراست، با اين اشاره كه رَهيافت كُلنل معمارانه‌تَر از نيما بود. كُلنل بناكننده بناها و نظام‌هاي مُدرن در عرصه موسيقي ايراني بود؛ وي در كنار تدوين نظام موسيقي مُدرن و تبيين مباني تئوريك آن، براي تمامي شاخه‌هاي موسيقي ايراني تنها به الگوسازي در زيرشاخه‌هاي آن بسنده كرد، مُدل‌سازي پايه‌اي، آموزشي و نماديني كه در همان سطح ماند.

«روح‌الله‌خالقي» از كساني بود كه پي‌گير رَهيافت و در پي تحقق‌نمائي نظام موسيقايي كُلنل و توسعه‌دهنده آن بود. وي با پيروي از وزيری، پايه‌‌گذار سنتي در موسيقي ايران شد كه برگرفته از نظام موسيقي هارموني غربي بود، هدف خالقي همچون وزيري از پايه‌ريزي يك تئوري جديد، تحوّل موسيقي ايراني از حالت يك نواخت يك‌صدايي (مونوفنيك)، به چندصدايي (پلي‌فنيك) بود.

به جرأت تنها كسي كه مانع از گُسستگي و موجب پيوستگي بخش اهم موسيقي ايراني شد، روح دقيق و خلّاق «روح‌الله‌خالقي» بود. روح چند بعدي كه ورود وي در هر قلمرويي موجب دميدن روحي جديد در آن قلمرو مي‌شد. «روح‌الله‌خالقي» روحي در چند بدن يا چند روح در يك بدن بود(!)؛ شخصيتي چند بعدي كه نظير آن در كمتر هنرمندي ريشه دوانيده، شخصيتي تكنوكرات و كاريزمات كه در هر حوزه موسيقايي، از تاريخ‌نگاري و تئوري‌پردازي گرفته، تا تصنيف‌‌سازي و آهنگ‌سازي وارد شد، شخصيتي پربار و بالنده داشته و وجودش مايه اثر و حضورش منبع آثار و بركات فراوان بوده است. 

روح الله خالقی در سال 1285 خورشیدی در کرمان تولد یافت، او در جاهای مختلف همواره از زادگاهش (کرمان) به نیکی یاد کرده است. وی موسیقی را با تار آغاز کرد و سپس نزد میرزارحیم کمانچه‌کش به فراگیری ویلن پرداخت. مدتی نیز نزد رضا محجوبی تعلیم دید و در سال 1302 وارد مدرسه موسیقی وزیری شد. خالقی در این مدرسهء نوبنیاد، نزد علینقی وزیری که به تازگی از اروپا بازگشته بود به آموختن شیوه صحیح ویلن نوازی و تئوری موسیقی مشغول شد. کمی بعد به عنوان نوازنده ویلن به ارکستر مدرسه پیوست و به پیشنهاد وزیری، علاوه بر مطالعه کتاب‌های هارمونی ربر و دبوا، از راه نامه نگاری با دانشگاهی در پاریس، آموختن رشته‌های هارمونی و سازشناسی را فراگرفت. کوشش‌های پیگیر خالقی برای رفتن به اروپا و آمریکا برای فراگیری جدی این رشته‌ها به جایی نرسید.

خالقی از نوزده سالگی به تدریس ویلن و تئوری موسیقی در مدرسه موسیقی پرداخت و به موازات آن، در دانشسرای عالی تحصیلات خود را تا دریافت لیسانس در رشته ادبیات و پارسی ادامه داد. وی در 1323 با همکاری شماری از دیگر هنرمندان، «انجمن دوستداران موسیقی ملی» را تشکیل داد. این انجمن کنسرت‌هایی را ترتیب داد که مورد توجه دوستداران موسیقی ایرانی قرار گرفت. خالقی در نهایت در 1328 در زمانی که تدریس موسیقی ایرانی از برنامه کار هنرستان موسیقی حذف شده بود هنرستان موسیقی ملی را بنیان نهاد.

او به مدد یک برنامه‌ریزی صحیح و منطقی و با تمام نیرو و توانی که داشت کمر به تربیت موسیقی‌دانان جوان بست و در زمانی نه چندان طولانی موفق شد چهره والایی از موسیقی ملی و تحصیلکرده‌های آن معرفی کند. گروه کثیری از هنرمندان معاصر موسیقی ایران دانش آموخته همین هنرستان هستند و برای موفقیت بنیانگذار آن، شاهدی زنده‌اند.

روح الله خالقی تا سال 1338 ریاست هنرستان موسیقی ملی را به عهده داشت و پس از کناره گیری از این سمت، در رادیو به فعالیت‌های خود ادامه داد. رهبری ارکستر گلها، تهیه و اجرای دو برنامه "یادی از هنرمندان" و "ساز و سخن"، تنظیم آثار نغمه‌پردازان پیشین مانند: عارف قزوینی، علی اکبر شیدا و ... (به صورت چند صدایی برای ارکستر)، از جمله فعالیت‌های گسترده خالقی در سازمان رادیو بود. » وی مدیریت مجله‌های چنگ و پیام نوین را نیز به عهده داشت.

فعالیت اصلی خالقی در موسیقی، آهنگسازی بود. او در آهنگسازی از سبک استادش علینقی وزیری پیروی می‌کرد و آهنگ‌های خود را با هماهنگی{هارمونی} برای ارکستر می‌نوشت. خالقی معتقد بود وزن در موسیقی ایرانی باعث تحرک است و از سوی دیگر اگر قطعه موسیقی به صورت چندصدایی نوشته شود حزن و اندوه و یکنواختی آن کاهش می‌یابد. خود او با مطالعه در آثار وزیری (پیشگام چندصدایی در موسیقی ایرانی) و تجربیات شخصی روشهایی را برای هماهنگ کردن موسیقی ایرانی یافته بود و به کار می‌بست. نخستین کتاب اصول هارمونی نیز به کوشش او به زبان پارسی برگردان و منتشر شد.»

خالقی اظهار می‌داشت: «فن هماهنگی در موسیقی ما سابقه نداشته و این علم را اروپاییان پس از تجربیات بسیار از روی موازین علمی از طبیعت استخراج کرده و بر لطف و ملاحت موسیقی بسی افزوده‌اند و به طوری که تجربه شده است با توجه به ویژگی‌های موسیقی ما که اهل فن از آن بهره دارند کاملاً برای موسیقی ایرانی هم مناسب و مفید است. کار ما به مراتب مشکل‌تر از کسانی است که در کشورهای دیگر این فن را اعمال می‌کنند زیرا موسیقی هماهنگ در مغرب زمین صدها سال سابقه دارد ولی در کشور ما دوران آن بسیار کوتاه است و هنوز توده ملت که سهل است اشخاص تحصیل کرده نیز متوجه لطف این نکات نیستند. ما باید به تدریج از آنچه مطلوب‌تر و مطبوع‌تر است شروع کنیم و در بادی امر خود را تابع موسیقی‌دانان معاصر اروپا قرار ندهیم بلکه بیشتر باید از موسیقی‌دانان کلاسیک پیروی کنیم و در اثر گذشت زمان ذوق‌ها را راهنمایی و مردم را متوجه درک لذت نغمه‌های هماهنگ نماییم.»

آثار موسیقایی خالقی را شاید بتوان در سه گروه کارهای باکلام (همچون «می ناب» روی سروده‌های حافظ، «حالا چرا» روی سروده‌های شهریار...)، آهنگ‌های بدون کلام (  «رنگارنگ»، اتودهای ویلن، رنگ و پیش درآمد...) و سرودها (مانند سرود «ای ایران» با شعر حسین گل‌گلاب) رده‌بندی کرد.

آثار پژوهشی وی علاوه بر تعداد زیادی مقاله، سه کتاب به نام‌های «سرگذشت موسیقی ایران» (منبع کلیه تحقیقات تاریخ موسیقی ایران در دوره معاصر)، «نظری به موسیقی»، «موسیقی ایران» و «آموزش ویلن» است.

کتاب سرگذشت موسيقي ايران «روح‌الله‌خالقي» مبتني بر پژوهشي ميداني و پيمايي البته با بياني عادي و عامي است. در سال 1340 مرحوم «محمدعلي جمال‌زاده» در مجله راهنماي كتاب (سال چهارم شماره 4 ) طي نقدي بر اين اثر انگيزه مؤلف را در گردآوري اثر بديع و ضروري و كتاب را دربردارنده اطلاعات دست اوّل دانست، امّا بر اين اعتقاد است كه ساختار زباني كتاب ساختاري شفاهي و گفتاري است، كه از قواعد نوشتاري زبان و ادبيات‌فارسي پيروي نمي‌كند. امّا شايد اثر در هيأت ديگري تدوين مي‌يافت، از ميزان اثرگذاري كمتري برخوردار مي‌شد، در حالي‌كه ويژگي اثر در همين ساختار بياني آن است. حتي خالقي از آوردن واژگان و عبارات تخصصي اجتناب و به همين زبان معيار اكتفا كرده است. خالقي خالق روش، منش و نگرشي در تاريخ‌نگاري موسيقي ايراني بود كه ويژه شخص خلّاق خودش بود.

هرگاه مخاطبي به خواندن سرگذشت موسيقي ايران مي‌پردازد، گويي پشگامان و پيشروان موسيقي ايراني خود زبان بازكرده و به بيان خاطرات و مخاطرات خويش مي‌پرازند. زبان كتاب زباني زنده و پويا است، چنان‌كه در فَحواي اثر مؤلفي خلّاق و خالق نشسته و به روايت سرگذشت فراز و فرود موسيقي ايراني ميَ‌پردازد.

نخستين برنامه‌هاي راديويي كه از سال 1320 پس از افتتاح مركز فرستنده راديو تهران، نه معرفي موسيقي ايراني، بلكه به‌واسطه رياست و رهبريت «غلام‌حسين مين‌باشيان» و طبعاً حضور بلامنازع مستشاران چك «اخبار و گفتار درباره موسيقي اروپايي» بود، اما طولي نكشيد كه پس از حوادث اوائل دهه 1320 موج ناسيوناليستي / ملّي‌گرايي ايراني، فضاي موسيقي راديو را نيز دربر گرفت و كُلنل‌وزيري و تيپ ارتش موزيكش مجدداً به تصرف نظام اداري موسيقي و اداره موسيقي راديو پرداختند و ‌خالقي كه در دوره قبلي تصدي كُلنل هنرآموز موسيقي نظري و هم‌آهنگي بود، به سمت معاونت كُلنل مشغول به‌كار شد و يكي از اركان اصلي اداره موسيقي راديو گرديد. وي اين فرصت را براي احياءِ موسيقي ايراني مغتنم شمرد و بدون حُبّ‌وبُغض و در نظر گرفتن پايه‌هاي تفكر موسيقايي خود، به معرفي عمده شاخه‌هاي موسيقي ايراني پرداخت.

خالقي نخستين كسي بود كه به نيروي شگرف و تأثيرگذار راديو براي نهادينه‌سازي موسيقي ايراني پي‌برد و در كنار آماده‌سازي و رهبري اركستر، مديريت چندين نهاد كوچك و بزرگ، آهنگ‌سازي، تنظيم، تدريس، تدوين، تحقيق، تأليف و ... به نگارش، اجراي و تهيه چندين برنامه راديويي براي معرفي موسيقي ايراني پرداخت.

«يادي از گذشته» يا «يادي از موسيقي‌دانان گذشته» كه بعدها به نام «يادي از هنرمندان» در نزد هنرمندان تغيير نام داد، نخستين برنامه‌اي بود كه روح خلّاق «روح‌الله‌خالقي» به خلق آن دست‌يازيد. اين برنامه راديويي، شامل شرح زندگي و چگونگي دوران عمر هنري موسيقي‌دانان گذشته بود كه با آرم مخصوص «ساقي‌نامه» در اوائل دهه 1330 به طور هفته‌گي قريب به يك‌سال با صداي خود خالقي پخش مي‌شد. البته صورت مدوّن و مكتوب‌ آن در شماره‌هاي 9 تا 19 «مجله موسيقي راديو» نيز چاپ شد.

روح الله خالقی در 21 آبان 1344 بر اثر بیماری زخم معده در یکی از بیمارستان های شهر سالزبورگ در اتریش درگذشت. از وی سه فرزند به نام های گلنوش، فرهاد و فرخ به یادگار مانده است. گلنوش خالقی(متولد تهران1319) دانش آموخته هنرستان موسیقی ملی و هنرستان عالی موسیقی در رشته پیانو، کالج اوبرلین و دانشگاه ویسکانسین در رشته رهبری کُر است. وی در واپسین سال های پیش از انقلاب رهبری گروه کُر رادیو و تلویزیون ملی ایران (گروه هم آوازان) را در دست داشت و چندین سال پس از مهاجرت به آمریکا در سال 1364 ارکستر روح الله خالقی را در واشینگتن دی سی پایه گذاری کرد. گلنوش در سال 1369 در بیست و پنجمین سالروز درگذشت پدر به ایران سفر کرد و دو کاست با عنوان «می ناب» منتشر ساخت. در این آلبوم تعدادی از مشهورترین آثار خالقی با تنظیمی تازه برای ارکستر، آواز گروهی و آواز (کاوه دیلمی) ارائه شده است. به تازگی چهار سی دی نیز به کوشش گلنوش خالقی از اجرای اصلی آثار خالقی به بازار عرضه شده است.

 

خالقى از زبان خالقی

در سال 1285موقعی كه پدرم میرزا عبدالله خان در كرمان منشی فرمانفرما؛ والی ایالت بود به دنیا آمدم. هنوز چند ماهی از تولدم نگذشته بود كه پدرم به تهران مأمور شد و با او به تهران آمدیم.

سالهای اولیه دوران كودكی را درست به خاطر ندارم ولی از سن پنج، شش سالگی را خوب به یاد می‌آورم كه در همان خانه با مادر، خواهر و برادر بزرگترم زندگی می‌كردیم و در همین هنگام بود كه مرا هم مانند خواهرم (مخلوقه) و برادرم (كریم) به مدرسه آمریكایی فرستادند.

پدرم اغلب اوقات در مسافرت بود ولی هر وقت به تهران می‌آمد، مجلس انسی با چند تن ازدوستان خود داشت كه همگی اهل ذوق و موسیقی بودند؛ به طوری كه خود میگفت مدتی نزد آقا رضاخان داماد میرزا حسینقلی و زمانی پیش خود میرزا و چندی هم در كلاس درویش‌خان ساز زده است. پدرم ذوق فلاحت بسیار داشت و به همین دلیل به راهنمایی میرزاغلامرضای شیرازی كه ما او را (عمو جان) صدا میكردیم، باغ بزرگی بیرون دروازه قزوین خرید و ما به آنجا انتقال یافتیم. تقریباً ازهمان موقع بود كه من به تصنیفهای عارف علاقه‌مند شدم و آن را در كتابچه‌ای نوشته بودم و از بس كه آن را خواندم همه را از برشدم.

بعد از چندی پدرم به مسافرت رفت و بعد از آنكه مدت دو سال از سفرش گذشت ما را هم به شیراز خواست. رفتن ما به شیراز مدت بیست روز به طول انجامید و با وجود اینكه من بعد از آن سفر شهرهای زیادی را طی نمودم؛ ولی بعد از کرمان که زادگاهم بود هیچ شهری به اندازه شیراز برایم جالب و دیدنی نبود. بهترین تفریح و بازی من اسب‌سواری بود. در آن دوره از روزگار دفتر پدرم در ارك دولتی بود. بعضی از روزها از سر راه مدرسه به آنجا میرفتم واز پدرم خط میگرفتم و مشق مینوشتم. یك روز فراشباشی بیچاره‌ای را كه تقصیری برگردن داشت آورد و روی گلیم پاره‌ای خوابانید و پایش را به فلك بست و فراشهای دیگر پای او را با همان تركه‌ی آب خورده زدند.

مقصر فریاد میزد: غلط كردم به جان حضرت والا دیگه از این كارها نمیكنم. تو را به خدا بگوئید مرا ببخشند.

از پدرم پرسیدم : تا كی او را میزنند؟

پدرم پاسخ داد : برو خودت را بینداز جلوی پای حضرت اقدس.

گفتم : میترسم بگویند مرا هم بزنند.

گفت : تو بچه‌ای شاید دلش بسوزد و از تقصیر او بگذرد. من هم فوراً خود را جلوی پای او انداختم.

گفت : روح الله چه میخواهی؟

گفتم : قربان لطفاً او را ببخشائید.

چند لحظه‌ای صبر كرد و به پدرم گفت كه به این مردك بگو دیگر از این غلطا نكند.

پدرم هم فوراً گفت : حتماً قربان؛ قول میدهد.

هنوز تابستان1300 به پایان نرسیده بود كه به تهران برگشتیم. دختر عمه‌ای داشتم كه شوهرش كمانچه خوب می زد و او زیاد به منزل ما می آمد. وقتی كه او كمانچه میزد من در گوشه اطاق مینشستم و خیره به انگشتان میرزارحیم خان كمانچه كش می‌شدم. در واقع این كمانچه‌كش از اولین مربیان موسیقی من بوده است.

یك روز بر حسب دعوت پدرم میرزارحیم كمانچه‌كش به باغ ما آمد. وقتی مجلس تمام شد پدرم به میرزارحیم خان گفت: روح الله خیلی به موسیقی علاقه مند است، خوب است حال درس ساز را از شما بیاموزد و مدتی را نزد او تعلیم گرفتم. روزی از سیدعلی خان، دایی نورعلی برومند پرسیدم، بهترین استاد ویلن كیست كه من از هنرش كسب فیض كنم؟ گفت: اگر حقیقت را بخواهی كار باید به شیوه صحیح علمی باشد، من کلنل علینقی‌خان وزیری را به شما پیشنهاد می‌كنم كه باید در روزهای آتی مدرسه‌اش دایر شود. هرگاه مدرسه‌اش افتتاح شد نزد او برو و وقتت را تلف نكن. من هم با این وعده به انتظار بازگشایی مدرسه وزیری روز شماری میكردم.

در اوایل زمستان 1302روزی آگهی افتتاح مدرسه عالی موسیقی را در روزنامه خواندم و بی‌درنگ برای اسم‌نویسی به كوچه آقا قاسم شیروانی واقع در خیابان نادری رفتم. علی‌نقی‌خان در اطاق، پشت میز نشسته بود.

كلنل كه از وشتن نامم در دفتر فارغ شده بود سر بلند كرد و گفت : "نت میدانید؟ "

گفتم : "خیر."

پرسید : "به چه سازی علاقه‌مند هستید؟"

گفتم : "ویلن."

گفت : "من این كتاب را برای تار نوشته ام ولی چون قواعد خط موسیقی نیز در آن بیان شده است بكار شما میآید یك هفته دیگر به مدرسه- واقع درخیابان منوچهری - مراجعه كنید."

برخاستم و بیرون آمدم و روزی كه وعده داده بودند درمدرسه حاضر شدم. عده شاگردان در حدود 100تن میشد كه همه ما را به كلاسهای مختلف تقسیم كردند. من از سایر شاگردان كوچكتر بودم، در میان آنها مردان چهل ساله هم دیده میشد.

سلیمان خان كه قبلاً شاگرد علی اكبر خان بود آمد شاگردان را حاضر غایب كرد و رفت. بعد كلنل وارد شد و پس از آنكه مقدمه‌ای را گفت، شروع به درس گفتن كرد و نت را به ما یاد داد و پس از آن پشت ارگ نشست و صداها را نواخت و ما خواندیم. چند جلسه به همین ترتیب گذشت ولی كلنل از كسی درس نپرسید.

یك روز گفت: "حال میخواهم ببینم در این مدت چه مقدار یاد گرفته‌اید."

عده بسیار كمی درس را درست جواب دادند. نوبت به من رسید و خوب خواندم. سری به رضایت تكان داد و نامم را پرسید.

یك ماه گذشت و ناظم به كلاس آمد و تذكر داد كه دفعه بعد برای پرداخت شهریه ماه آتیه به دفتر مدرسه مراجعه كنید. روز دیگر وقتی به مدرسه رفتم چند تن بیشتر نیامده بودند. عده ای در حدود 20 تن باقی ماندند كه همه ما را در یك كلاس جای دادند. وزیری با یك یك ما جداگانه كار میكرد ولی چون این ترتیب خیلی وقت میگرفت ابوالحسن[صبا] را به باز پس گرفتن درس ما مأمور كرد.

بعد از تعطیلات ایام عید 1303 وقتی برای درس به مدرسه موسیقی رفتیم ما را به اطاق بزرگی راهنمایی كردند. شاگردان در اطراف اطاق نشسته و خدمتگزاران چای و شیرینی آوردند. بعداز اظهار تبریك؛ كلنل ویلن را از جعبه در آورد و سلیمان سپانلو تار را برداشت، ابوالحسن صدیقی هم ساز خود را كوك كرد وسه تایی با هم چند قطعه را نواختند. بعد از خاتمه اركستر، سپانلو تار را به كلنل داد و از استاد خواهش كرد به جای عیدی برای شاگردان به تنهایی ساز بزند.

وزیری كه تا آن وقت ایستاده بوده نشست و تار را به دست گرفت و نواخت. وقتی تار را زمین گذارد مانند مردم حیرت زده با تعجب و تحسین به او مینگریستیم و او را تشویق مینمودیم. هنگامی كه استاد برخاست و گفت که این درس امروز ما بود. یكی یكی نزد او رفتیم و بردست و صورتش بوسه های تشكر زدیم.

كلنل گفت: "سپانلو، معروفی، سنجری، صدیقی و صبا اینجا باشند،"

فهمیدیم یعنی سایرین بروند. وقتی وارد حیاط شدیم با یكدیگر صحبت كردیم واز آنچه امروز شنیده بودیم اظهار تعجب و مسرت نمودیم. گفتگوی ما زیاد طول كشید، صبا و سنجری و [موسی]معروفی هم از سالن بیرون آمدند. دور آنها حلقه زدیم كه ببینیم استاد چه گفته است. اظهار داشتند كه آنها برای شركت در اركستر دعوت شده اند. همه با خود گفتیم ای كاش ما هم آنجا بودیم.

موسی معروفی كه از همه مسن تر بود گفت: عجله نكنید، با كوشش و كار نوبت به شما هم خواهد رسید. جلسه نوروزی ما با این خوبی وخوشی به پایان رسید. فردا صبح مطابق معمول به مدرسه آمریكایی رفتم. موسیقی را كه تا آن زمان در درجه دوم اهمیت میدادم بر درسهای مدرسه ترجیح دادم. معلمین مدرسه به تغییر حالت من پی برده بودند زیرا دیگر توجه سابق را به درس ومدرسه نداشتم. اما عاشق كه عاقل نیست.

بهار گذشت و امتحانات مدرسه تمام شد و من هم قبول شدم. سه ماه تعطیلی داشتم وسخت به كار پرداختم. روزی استاد گفت وقت آزمایش فرا رسیده است هركس از عهده بر آید در اركستر پذیرفته میشود. امتحان من خوب شد و وارد اركستر شدم. من هم ویلن دوم میزدم.

اواخر سال 1303 بود كه با دوتن ازشاگردان مدرسه موسيقی، مصطفی اديب و پرويز ايرانپور روزی نشسته بوديم و قرار گذاشتيم كه از اول سال نو همه كارها را كنار بگذاريم و فقط به موسيقی بپردازيم. پدرم از اين موضوع اطلاع نداشت و من بدون اجازه به اتفاق پرويز و مصطفی به جای اينكه به مدرسه آمريكايی برويم صبح زود به مدرسه موسيقی رفتيم.

در آن وقت صبح معمولاً كسی به مدرسه موسيقی نمیآمد. وقتی مستخدم درمدرسه را باز كرد و ما را ديد تعجب كرد و وارد اطاق شديم. كلنل را ديديم كه پشت پيانو نشسته بود. سايه ما را كه ديد سر برگردانيد و گفت: بچه ها كجا بوديد؟ چطور صبح به اين زودی آمديد؟ جريان را برای كلنل تعريف كرديم و او هم با نظر ما مخالفتی نكرد.

با اين كه پدرم دوشنبه شب به كلوپ موزيكال می آمد ولی از ترك تحصيل من خبر نداشت. يك شب وقتی وارد سالن مدرسه شدم او را ديدم كه نزد كلنل نشسته وبا هم صحبت میكردند. وزيری وقتی مرا ديد صدايم كرد و گفت: "پدرت می‌‌گويد من تو را گول زده‌ام و از تحصيل بازداشته‌ام؟"

گفتم: "چنين نيست. من به اختيارخود به اين كار روی آورده‌ام."

پدرم با خشونت گفت: "ولی بی اجازه من؟ من از اين موضوع اطلاع نداشتم وصلاح نمیدانم؛ كلنل حق ندارد تورا به مدرسه‌اش راه بدهد."

نصيحت پدر به من كار ساز نبود. شايد اگر مادرم بود ميان ما دو نفر را میگرفت ولی او چند ماه پيش درگذشته بود. روزی كه برای اولين باردر سن 19 سالگی دارای شغلی در موسيقی شدم او نامه‌ای را كه از اركان حزب كل قشون رسيده بود به پدرم نشان داد. به اوگفتم ملاحظه كرديد كه من نمیخواستم مطرب شوم و رضايت خاطری يافت و گفت: معلمی شغل با افتخاری است ولی از شغل طبابت و مهندسی بيشتر میتوان استفاده كرد و او هنوز هم به عقيده خود باقی بود.

اوائل تابستان 1308 بود كه مدرسه تعطيل شد و فرصتی مناسب برای كار داشتيم. روزی به قصد گردش به اوين رفتم . مشهدی علی اكبر كه در ايام كودكی باغبان ما بود روی تختی جلوی قهوه خانه نشسته بود، تا مرا ديد ازجا برخاست و با من روبوسی كرد و از داستانهای گذشته ياد كرديم. من به دليل هوای خوب و باغی كه درآن جا وجود داشت آن محل را برای سكونت خود برگزيدم. روزی دوستانم منوچهری و وارسته به سراغم آمده بودند و برنامه ای را كه نوشته بودم به آنها نشان دادم. آنها برنامه را ديدند وخنديدند گفتند كه: "حيف از اين همه همت نيست. مگر تو نمیخواهی برای تكميل اين هنر به اروپا بروی؟"

گفتم: "هر چه كه شد فايده‌اي برای من نداشت. گفتند: درست گوش كن. دو سال است كه وزارت معارف هر ساله يكصد محصل به اروپا میفرستند. خود را آماده امتحان كن . گفتم برای موسيقی كه قبول نمیكنند؟"

گفتند: "رشته ادبيات را انتخاب كن وقتی موفق شدی به اروپا بروی میتوانی رشته‌ات را به موسيقی تبديل كنی."

ايام تابستان بود و من تمام وقت را درس میخواندم. مدرسه آغاز شد و به شهر آمدم. امتحان نزديك بود و كاملاً آماده امتحان شدم. ناگهان خبر دادند كه تمام شركت كنندگان بايد ديپلمه باشند. بنابراين نزد حسن ذوقی نائب رئيس دارالفنون رفتم. صحبت بسيار كردند واجازه دادند كه كلاس چهارم متوسط را امتحان دهم و به كلاس پنجم بروم. برای اداره زندگی با حسين سنجری هم منزل شدم و كلاسی با شركت هم باز كرديم و من ويلن و او تار درس میداد.

روزی ذوقی مرا فراخواند و گفت درسهايت خوب شده اگر بخواهی میتوانی كلاس پنجم و ششم را با هم امتحان بدهی و ديپلمه شوی و من هم همين كار را كردم ولی ناگهان خبر بد ديگری رسيد. گفتند كه بايد ليسانس داشته باشی!! بنابراين به دارالمعلمين عالی رفتم و در رشته فلسفه وادبيات در سال 1313 ليسانس گرفتم.

در دو سال آخر تحصيلم بود كه شهرداری تهران كافه بلديه را تأسيس كرد و برای آن، احتياج به يك دسته اركستر داشت. پيشنهاد قبول كار را به من كردند و من هم با چند تن از دوستان و شاگردان مدرسه موسيقی به كار پرداختيم و تشكيل اين اركستر را ازفعاليت شبانه‌روزی استادمان دانستيم و كلنل را سرمشق خود قرار داديم. از آهنگهايی كه نواخته شد و در آن موقع ساختيم میتوانم از رنگارنگ شماره يك در دستگاه اصفهان نام ببرم. آهنگ ديگر از آن ايام به نام خاطرات گذشته میباشد.

دوره درس و تحصيل به پايان رسيد. حالا نوبت رفتن به اروپا است اما از بخت بد من اعزام دانشجو به اروپا ممنوع شد و تمام اين پنج سال زحمت و كناره‌گيری از موسيقی بی‌نتيجه ماند. در آن موقع تكليف معلوم بود. بايد لباس سربازی بر تن كرد وخدمت وظيفه را انجام میدادم. تابستان گذشت و اول مهر بود كه با هم دوره های خودم به اداره نظام وظيفه رفتم ...

 

مردد بودم که از بین دو ترانه زیبای ساخته روح الله خالقی (و اجرای مشترک بنان) یعنی «بخت بیدار» و «نغمه نوروزی» کدامیک را برای این پست انتخاب کنم که دست آخر بخت بیدار را برایتان می گذارم. «بخت بیدار» با تمام وجود و احساسم تقدیم به خواهرم: 

 

 

بخت بیدار (یا زندگی جاوید)

آهنگساز: روح الله خالقی

شاعر: اسماعیل نواب صفا(متولد کرمانشاه 1301)

اجرای استاد غلامحسین بنان در سالهای 38-1337

دستگاه شور

اجرایی دیگر: عبدالحسین مختاباد

 

بخت بیدار منی          حُسن گلزار منی

منم که رام توام     اسیر دام توام

ای روی تو بهشت من      عشق تو سرنوشت من ...... بازآ  بازآ

تو گل زیبای منی، می من مینای منی

به خدا ای ماه درخشان روشنی شبهای منی

سحر امید منی، مه من خورشید منی

به خدا ای جلوه هستی زندگی جاوید منی

ای دل نور تو کو؟ ای جان شور تو کو

ای مه مهر و وفای تو کجا شد

بی آن سلسله مو، با من قصه مگو

دل خواهان فنا شد چه به جا شد

بی شکیب و دلداده منم

بی نصیب و آزاده منم

چون بی دل آرامم

کو صبر و آرامم

باشد چون افسانه

آغاز و انجامم

 

بخت بیدار را از اینجا دانلود کنید

 

 

 

 

یکی از اجراهای اکستر ملی در سال 1326 با حضور خالقی و بنان

 

 

 

یک عکس خانوادگی. بنان و خالقی را در سمت راست عکس و در کنار هم ببینید

 

 

 

از چپ: گلنوش خالقی – حسین علیزاده – افیلیا پرتوی

 

 

گلنوش خالقی اکنون ارکستر خود را در واشینگتن رهبری می کند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 14:43  توسط ستایش  | 

برای بسیاری از ایرانیان، افطار بدون «ربنا» رنگ و بویی ندارد. سالهاست صدای چابک و زیبای شجریان در این ساعات مردم را مجذوب خود می کند.

خود شجریان در مورد اجرای این اثر که در تیر 1358 ضبط شده می گوید: انگیزه اصلی من در خواندن این دعا، تدریس آن به دو هنرجو بوده و در یکی از استودیوهای رادیو ضبط شده که پس از مدتی بدون اجازه از رادیو پخش شد(!) من به عنوان اعتراض به رادیو زنگ زدم ولی در جوابم گفتند ربنا، تیری بود که از کمان رها شد و دیگر کاری نمی توان کرد. ربنا برای درس خوانده شد و اشکالات فنی متعددی دارد ولی با این وجود اکنون جزء برنامه های اصلی رادیو و تلویزیون در ماه رمضان است.

ربنای شجریان با پشتوانه آموزشهای دوران جوانی او در زمانی که در محضر پدرش آموزشهای قرآن می دیده شکل گرفته و این قطعه یکی از دعاهایی است که شجریان در آن سالها اجرا کرده. لازم به ذکر است که محمدرضا شجریان بارها در جشنواره های داخلی و جهانی قرآن، موفق به کسب جوایز برتر این مسابقات شده است. در سال 1356 تیم قاریان ایرانی که برای شرکت در مسابقات جهانی قرآن به ترکیه رفته بود به ناگاه و به سبب بیماری چند نفر از اعضای تیم، دست به دامان شجریان که به طور اتفاقی و برای اجرای کنسرتی در ترکیه بوده می شوند و شجریان با دروکردن تمام مدالها، مقام نخست مسابقات را به دست آورده و جایزه ویژه مسابقات را از دست رئیس مجلس وقت ترکیه دریافت می نماید.  

ربنا طبق سنت اجرایی این دعاها روی دستگاههای قرآنی خوانده شده و این قطعه از دستگاه "رست" یا "راست" شروع شده و در خاتمه به دستگاه "عجم" (شبیه به ماهور) مدلاسیون می شود. (نام عجم بر این دستگاه که یکی از دستگاه های هفتگانه قرآنی است، می تواند نشان دهنده عدم وجود چنین دستگاهی در الحان قدیم عربی باشد).

در این اثر به خوبی می توان تأثیرات شیخ نصرالدین طوبی و شیخ طه الفشی را مشاهده کرد که البته ربنای شجریان بسیار شکیل تر و زیباتر اجرا شده. این اجرا تقریباً فاقد تحریر است و بجز چند نت، تماماً بوسیله قلط و ویبراسیون اجرا شده که اجرای ماهرانه آن بسیار چشمگیر است.

ربنای شجریان از ابتدا، روی نتهای "سی بمل" و سپس" دو" اوج می گیرد (روی خط حامل کلید سل) و در حوالی این نتها گردش دارد که اجرای آن برای خوانندگان چپ کوک هم آسان نیست و تا نت "می بمل" به بالاترین نت خود می رسد.(البته ربنایی که از صدا و سیما پخش می شود نسخه چندان با کیفیتی نیست و ممکن است دور ضبط بالا یا پایین برده شده و نتها تا حد کمی بالا یا پایین رفته باشد، ولی با این وجود صدای شجریان نشان می دهد که اشکالات دور ضبط زیاد نبوده، پس نتهایی که به آنها اشاره شد حدودی هستند.

"ربنا" در نواری که محمدرضا شجریان با نام "به یاد پدر" ضبط کرده منتشر شده است.

جدا از بحث فنی، این ترنم، اکنون جزء فرهنگ ما ایرانیان جدا از دین و مذهب و قومیتهای مختلف شده است. انصافاً نوایی با این خلوص کم پیدا می شود که از اعماق وجود خدا را صدا بزند. ربنا بدون شک یکی از شاهکارهای شجریان است. دمش گرم و سرش خوش باد.

 

از اینجا  دانلود کنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 20:54  توسط ستایش  |