گل من پرنده یی باش و به باغ باد بگذر
مه من شکوفه یی باش و به دشت آب بنشین
گل باغ آشنایی گل من کجا شکفتی
که نه سرو می شناسد
نه چمن سراغ دارد؟
نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی
نه به دست باد مستی گل آتشین جامی
نه بنفشه یی
نه جویی
نه نسیم گفت و گویی
نه کبوتران پیغام
نه باغ های روشن
گل من میان گلهای کدام دشت خفتی
به کدام راه خواندی
به کدام راه رفتی؟
گل من
م.آزاد
كاروان
آهنگساز: مرتضي محجوبي
شاعر: محمد حسن رهي معيري
تنظيم براي اركستر: جواد معروفي
دستگاه: دشتي گوشه ديلمان
اولين اجرا: غلامحسين بنان در برنامه گلهاي رنگارنگ شمارههاي 217 و 284
اجراي ديگر: مرضيه در در برنامه گلهاي رنگارنگ شماره 220ب
همه شب نالم چون ني، كه غمي دارم
دل و جان بردي، اما نشدي يارم
با ما بودي، بي ما رفتي.
چون بوي گل به كجا رفتي؟
تنها ماندم، تنها رفتي
چون كاروان رود... فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم، خون مي بارم
فتادم از پا به ناتواني
اسير عشقم، چنان كه داني
رهائي از غم نميتوانم
تو چارهاي كن كه ميتواني
گر ز دل برآرم آهي
آتش از دلم خيزد
چون ستاره از مژگانم
اشك آتشين ريزد
چون كاروان رود... فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم ، خون مي بارم
نه حريفي تا با او غم دل گويم
نه اميدي در خاطر كه تو را جوبم
اي شادي جان ، سرو روان،
كز بر ما رفتي،
از محفل ما ، چون دل ما
سوي كجا رفتي؟؟
تنها ماندم ، تنها رفتي
چو ن بوي گل به كجا رفتي؟؟
به كجائي غمگسار من
فغان زار من بشنو...... باز آ
از صبا حكايتي از روزگار من بشنو
باز آ ..... باز آ..............سوي رهي
چون روشني از ديده ما رفتي
با قافله باد صبا رفتي
تنها ماندم ، تنها ماندم.......
از تمام این دنیای پوشالی ... تنها یک خاطره مانده است برای من، یک تصویر، یک لحظه، یک کلمه؛ می دانی؟... حتی طاقت تکرارش را نیز ندارم! ولی شبها را با آن کلمه به صبح می رسانم. لااقل الان دیگه شاهدی. یادت هست حرفهایی را با هم گفتیم و شنیدیم که یکبار گفتی نظیرش را تابحال با هیچکس نگفتی؟ چه همدیگر را پیدا کرده بودیم. اما به قول معروف؛ گاهی چه زود دیر می شود. تو می دانستی آسمانی هستی، به خدا می دانستی، و من چه نادان بودم که دیر فهمیدمت.
یادت هست آنروز موقع وداع، سر بر شانه ات گذاشتم و گریستم؟ بر روی شانه ات فشارم دادی، وای که چقدر سبک شدم. اما اگر الان کنار من بودی اشک هایم را پاک می کردی؟ چه می گفتی برای دلداریم؟... برای بند زدن این دل شکسته؟ برای جبران لحظات از دست رفته با تو ... تا کی کنارم می ماندی؟
یادت هست در آخرین دیدارمان دستهایت را بوسیدم؟ اما الان دست های تنهایم را با دستانت می گرفتی؟ اجازه هست؟... اجازه هست یک دل سیر برای هجرت بی بازگشتت گریه کنم؟ ... آن هم در آغوشت؟؟؟
وقتی از مرز چشمانت می گذرم ... انگار از مرز هستی گذشته ام! وقتی برای دیدنت چشمانم بهانه می گیرد ... نگاهت را به کدام سو می گریزانی؟ آری؛ اینروزها چشمهایم بد بهانه دیدنت را می گیرد.
تو کجایی تا بدونی خسته از این روزگارم؟ تو کجایی تا ببینی غربت پاییزو دارم؟ توی غربت میشینه غم توی چشمام. آرزویت مانده در دل غربت شب آنهم در عمق صدایم. از تمام بی کرانها مهر تو مانده برایم. ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند.
فصل باران
دستگاه: همایون
شاعر: مولوی
اجرای علیرضا قربانی
ای باد بی آرام ما
با گل بگو پیغام ما
کای گل گریز اندر شکر
چون گشتی از گلشن جدا
ای فصل با باران ما
بر ريز بر ياران ما
چون اشک غمخواران ما
در هجر دلداران ما
ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما
ای از تو آبستن چمن وی از تو خندان بادها
ای بادهای خوش نفس عشاق را فریاد رس
ای پاکتر از جان و جاه آخر کجا بودی کجا
پيرمردي لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو روي صندلي اتوبوس نشسته بود. دختري جوان، روبه روي او، چشم از گلها برنميداشت. وقتي به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت:«ميدانم از اين گلها خوشات آمده. به زنم ميگويم که دادمشان به تو. گمانم او هم خوشحال ميشود.»
دختر جوان دسته گل را گرفت و پيرمرد را نگاه کرد که از پله هاي اتوبوس پايين ميرفت و وارد قبرستان کوچک شهر ميشد.
از: بنت کرف
********
هیچکس را ندیدم که چون تو معنای بلند این شعر را درک نماید.
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد نتواند
که ره تاريک و لغزان است .
وگر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاينست ، پس ديگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور يا نزديک.
مسيحای جوانمرد من ! ای ترسای پير پيرهن چرکين !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم ، من ، ميهمان هر شبت ،لولی وش مغموم
منم ، من ، سنگ تيپا خورده رنجور
منم ، دشنام پست آ فرينش ، نغمه ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشای در، بگشای ، دلتنگم.
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نيست ، مرگی نيست
صدايی گر شنيدی ، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گويی که بيگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟
فريبت می دهد ، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست.
حريفا ! گوش سرما برده است ، اين يادگار سيلی سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تلگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان ،
نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگين ،
درختان اسکلتهای بلور آجين ،
زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبارآلوده مهر و ماه ،
زمستان است...
رخشندهٔ اعتصامی مشهور به پروین اِعتِصامی از بانوان شاعر ایرانی است. وی در ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ خورشیدی در شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش یوسف اعتصام الملک از سکنه تبریز و اصالتاً آشتیانی بود و مادرش اختر فتوحی ( متوفی ۱۳۵۲) از اهالی آذربایجان بود. پروین تنها دختر خانواده بود و چهار برادر داشت. اعتصام الملک پدر پروین از نویسندگان و مبارزان دوران مشروطه بود. او در سال ۱۳۹۱ به همراه خانواده اش از تبریز به تهران مهاجرت کرد؛ به همین خاطر پروین از کودکی با مشروطهخواهان و چهرههای فرهنگی آشنا شد و ادبیات را در کنار پدر و استادانی چون دهخدا و ملک الشعرای بهار آموخت. در دوران کودکی، زبانهای فارسی و عربی را زیر نظر معلمان خصوصی در منزل و زبان انگلیسی را در مدرسه امریکاییها فراگرفت. پروین در سن ۲۸ سالگی در تیر ماه ۱۳۱۳ با پسرعموی پدرش فضل الله اعتصامی (رئیس شهربانی وقت کرمانشاه) ازدواج کرد ولی این ازدواج در مرداد ۱۳۱۴ به جدایی انجامید. در همین سالها بود که پروین در کتابخانهٔ دانشسرای عالی به عنوان کتابدار به کار مشغول شد. پروین به تشویق ملکالشعرای بهار در سال ۱۳۱۵ دیوان خود را منتشر کرد، ولی مرگ پدرش در دی ماه ۱۳۱۶ در سن ۶۳ سالگی، ضربه هولناک دیگری به روح حساس او وارد کرد که عمق آن را در مرثیه ای که در سوگ پدر سروده است، به خوبی می توان احساس کرد. پروین اعتصامی عاقبت در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۳۲۰ در سن ۳۵ سالگی بر اثر ابتلا به بیماری حصبه در تهران درگذشت و در حرم حضرت معصومه در قم در مقبرهٔ خانوادگی به خاک سپرده شد. دیوان پروین، شامل ۲۴۸ قطعه شعر می باشد، که از آن میان ۶۵ قطعه به صورت مناظره
است. اشعار پروین اعتصامی بیشتر در قالب قطعات ادبی است که مضامین اجتماعی را با دیدهٔ انتقادی به تصویر کشیده است. اشعار او را میتوان به دو دسته تقسیم کرد: دسته اول که به سبک خراسانی گفته شده و شامل اندرز و نصیحت است و بیشتر به اشعار ناصرخسرو شبیه است. دسته دوم اشعاری که به سبک عراقی گفته شده و بیشتر جنبه داستانی به ویژه از نوع مناظره دارد و به سبک شعر سعدی نزدیک است. این دسته از اشعار پروین شهرت بیشتری دارند.
بر روی قبر پروین این شعر که از سروده های خود اوست نقش بسته:
اینکه خاک سیهش بالین است
گر چه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آنهمه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقت بین است
هر که باشی و زهر جا برسی
آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد
چو بدین نقطه رسد مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آن کس که در این محنتگاه
خاطری را سبب تسکین است
بخشی اندک از آنچه که پروین در سوگ پدرش سروده است:
پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشهای بود که شد باعث ویرانی من
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من
از ندانستن من، دزد قضا آگه بود
چو تو را برد، بخندید به نادانی من
آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت
کاش میخورد غم بیسر و سامانی من
بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من
رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی
بی تو در ظلمتم، ای دیدهی نورانی من
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من
صفحهی روی ز انظار، نهان میدارم
تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من
دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است
چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند
که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من
من که قدر گهر پاک تو میدانستم
ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من
من که آب تو ز سرچشمهی دل میدادم
آب و رنگت چه شد، ای لالهی نعمانی من
من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد
که دگر گوش نداری به نوا خوانی من
گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!
دو بیت اول یکی از اشعار پروین:
ای گل تو ز جمعیّت گلزار چه دیدی؟
جز سرزنش و بدسری خار چه دیدی؟
رفتی به چمن لیک قفس گشت نصیبت
غیر از قفس ای مرغ گرفتار چه دیدی؟
تقدیم به روان پاک صیاد دلم که امروز آرزو داشتم در منزلش به دیدارش بروم:
صیاد
خواننده: علیرضا افتخاری مهیاری (متولد اصفهان1336)
ترانه سرا: مهدی عابدینی
آهنگساز: محمدرضا چراغعلی
تنظیم کننده: بهنام خدارحمی
چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم
از دوری صياد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم
از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره کوی تو با اشک بشويم
با حال نزارم
با حال نزارم
برخيز که داد از من بيچاره ستانی
بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی
خوش جلوه نمايی
ای برده امان از دل عشاق کجايی
تا سجده گذارم
تا سجده گذارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند
جز گرد و غبارم
جز گرد و غبارم
به بهانه هجدهمين سالگرد درگذشت استاد شهريار
شهريار، ستاره پرفروغ ادب پارسي
«شهريار» شاعر پرآوازه پارسيگوي آذريزبان در قلمرو ادب و فرهنگ ايران از چنان اعتبار و خلاقيت شگفت انگيز هنري و مرتبه والاي سخن سرايي برخوردار است كه از تعريف، تمجيد و تحسين بي نياز است.
امروز كمتر كسي است كه با شعر و ادب الفتي داشته باشد و «شهريار» را نشناسد و بتواند منكر مقام ممتاز وي در شعر فارسي معاصر شود و اين نشانهاي است از نفوذ معنوي كلام شاعر در سراچه دل شعر دوستاني كه نگاهي عميق به جهان دارند.
نام «شهريار» فرزند نامدار تبريز سالها است كه از مرزهاي ايران گذشته و در چهار گوشه گيتي هر جا كه از ادب فارسي و زبان حافظ، سعدي و فردوسي سخن ميرود زبانزد پارسي شناسان است و شعر فارسي معاصر با ديوان و آثار وي پيوندي استوار و ناگسستني دارد.
وليكن آنچه در اين ميانه گفتني است، اين است كه «شهريار» نيز به مانند هر انسان انديشهورز در راستاي آفرينشهاي هنري خود با افت و خيزهايي روبرو بوده و در گذرگاه حيات خويش فراز و نشيبهاي بسياري را ديده و از پيچ و خمهاي دور و درازي گذشته تا راه خود را در جهت حركت استكمالي و خلق آثار و سرودههايي جاودانه و ماندگار يافته است.
استاد ملك الشعراء بهار او را بداعت شاعري نه تنها افتخار ايران بلكه افتخار عالم شرق ميداند.
«سيد محمد حسين بهجت تبريزي» متخلص به «شهريار» فرزند «حاج ميرآقا خشگنابي »كه از وكلاي درجه اول تبريز و از دانشمندان اهل قلم و ادب بود در سال 1283 شمسي در تبريز متولد شد.
زادگاه اصلي خانواده وي،قريه «خشگناب» در بخش قره چمن آذربايجان است و در آغاز نوجواني، سرنوشت وي را براي ادامه تحصيل به تهران كشانيده و با مدنيت شهرنشيني آشنا ساخت.
«شهريار» در انديشه، وجدان و احساس خويش صداقت و سادگي يك انسان برخاسته از روستا را داشت و از اين پايگاه بي پيرايه، جهان پيرامون خود را مينگريست و در سال 1316 سه سال بعد از فوت پدرش سفري براي ديدار خويشاوندان به تبريز كرد، وي در سالهاي آخر دوران تحصيل در رشته پزشكي به دام عشق نافرجامي گرفتار آمد و اين ناكامي موهبتي بود الهي كه آتش درون و سوز التهاب شاعر را شعلهور ساخت و شاعر در آغازين دوران جواني به وجهي نيكو از عهده اين آزمون درد و رنج برآمد و پايه هنرياش به سرحد كمال معنوي رسيد. بت شكنيهايي كه به تائب شدن وي انجاميده براي بسياري ناآشناست.
به هر تقدير «شهريار» شاعري است يكهتاز در ميدان توحيدي و وادي عرفان و خود با اشاره به سروده حافظ ميگويد:"هر چه كردم همه از دولت قرآن كردم."
لطف سخن استاد «شهريار» در چيرگي بينظير وي براي سرودن شعر به دو زبان دري و آذري، شهرت ويژهاي به اين پير استاد عرفان بخشيده و شهرتش از فراسوي مرزهاي جغرافياي ايران، به سرزمينهاي ديگر ره گشوده، سخنان دلنشنيناش روشني بخش دل شيفتگان معرفت الهي گشته است و همين نكته است كه «شهريار» را ميان اقران و شاعران معاصر ايران ممتاز و بي نظير كرده است.
همنشيني و مجالست وي با زبدهترين هنرمندان معاصرش در دوره تحصيل در تهران همچون «ابوالحسن خان صبا»، «صادق هدايت» و نيز آشنايي با «نيمايوشيج» و «كمال الملك» همه و همه در شكلگيري شخصيت فكري وي مؤثر واقع شد، به طوري كه دكتر شريعتي درباره استاد شهريار ميگويد:"كيست كه بگويد ماه در كوير كبود و بيكرانه آسمان تنها نيست و در انبوه هزاران ستارهاي كه وي را همواره در ميان گرفتهاند و هميشه در پياش روانند غريب نيست،كو آشنايي ماه، كو خويشاوند ماه، اما ماه همدرد آشنايي دارد با او از يك نژاد نيست با او همخانه نيست، هر كدام، از آن دنياي ديگري هستند، دو بيگانه اما دو بيگانه همدرد و ميدانيم كه دو بيگانه همدرد از دو خويش بي درد يا ناهم درد با هم خويشاوندترند. چقدر اين شعر «شهريار» هيجان دارد! خطاب به نيما يوشيج شاعري كه زبانش با زبان و سبكش با سبك شهريار بيگانه است. او كهنه سراست و اين نوسرا، او از آذربايجان است و اين از رشت دو چهره درخشان اما هر كدام از آن دنياي ديگر، هر كدام در صف ديگري، دو صف متقابل، متخاصم و متناقض با ديگري، اما اين دو بيگانه هر دو در يك درد ميگدازند در جان هر دو يك آتش افتاده و هر دو را يك شعله مي سوزد،نيما غم دل گو كه غريبانه بگرييم/ سرپيش هم آريم و دو ديوانه بگرييم"
هنر بزرگ «شهريار» گذشته از استادي در سرودن غزل، قصيده، مثنوي، قطعه و غيره در چهار مورد است، به عنوان نمونه مناجات "علي اي هماي رحمت"، در ابداع تابلوهاي رنگين و توصيف دقيق شاعرانه از قبيل تخت جمشيد، در استخدام استادانه زبان و مصطلاحات و تعبيرات عاميانه و زبان محاوره در شعر نظير شاهكار آذربايجاني «حيدر بابايه سلام»و چهارم در ابداع و آفرينش آثار عاطفي بسيار عميق مانند واي مادرم و قطعه حيدر بابا.
قطعه «حيدر بابايه سلام» يا« سلام بر حيدر بابا » از معروفترين آثار «شهريار» است و هيچ يك از ديگر آثار اعم از غزليات، قصائد، قطعات و تابلوي استاد به تنهايي اين حد شهرت و قبول عام نيافته است. شايد اين موفقيت بيش از هر چيز مرهون جاذبه فولكلوريك و قالب دل انگيز زبان مصطلح عاميانه و توجه و اقبال مشتاقانه آشنايان به زبان كنوني آذربايجان باشد و بديهي است كه برخورداري اين قطعه از حد اعلاي احساس، دلاويزي و از دل برآمدگي بر دلكشترين و لطيفترين تعبيرات، اصطلاحات، تخيلات خاطره انگيز و زندگي سرشار از لطف و صفاي كودكي شاعر در دامن طبيعت كه احساس مشابه در هر خواننده و شنوندهاي بيدار ميكند نيز در توفيق آن كاملاً مؤثر بوده است.
«حيدر بابايه سلام» از احساس قوي و تأثري بيتكلف و تخيلي شيرين و برجسته بهره مند است و اگر چه به جامه فاخر زبان ادبي و مصنوع شعر كلاسيك و طنطنه وزن عروضي آراسته نيست ولي در عوض به زبان دل مردم است كه سرشار از هزاران اشاره و نكته باريكتر از مو و لبريز از بدايع، نكات،تعبيرات و نادرترين اصطلاحات محلي ميباشد،يعني به زباني كه از هر زبان ادبي و شيوههاي مصنوع آن رنگينتر و دلكشتر و در نتيجه براي عموم آشنايان به اين لهجه اعم از عوام و خواص رساتر و دلانگيزتر است، ناگفته نبايد گذاشت كه برخلاف آنچه گروهي ميپندارند، شعر استادانه سرودن بدين شيوه و نمايش هنرمندانه تخيلات و تاثرات با زبان طبيعي مردم و در قالب وزني روان و گواراي هجائي به مراتب دشوارتر است و عرصه توفيقي بيش از آن كه در سرودن قطعه «حيدر بابا» نصيب «شهريار» شده است متصور نيست.
نخستين شعر «شهريار» در سن چهار سالگي به زبان مادري شاعر با اين مضمون « روقيه باجي ، باشيمين تاجي ، اتي آت ايته ، منه وئر كته »سروده شده است و ديوان نسبتا كامل وي با مقدمه ملكالشعراي بهار در سال 1310شمسي به چاپ رسيده است.
استاد «شهريار» در طول حيات پربارش با سرودن دهها غزل ، قصيده ، قطعه و مثنوي به زبانهاي فارسي و آذري درخششي نوين در ادبيات معاصر اين مرز و بوم ايجاد كرد.
منظومه تركي « حيدربابايه سلام » اثر بينظير اين شاعر بزرگ به عنوان يك شاهكار ادبي مورد توجه ادب دوستان قرار گرفته و تاكنون به بيش از90 زبان زنده دنيا ترجمه شده است.
استاد سخن معاصر، بيش از 28 هزار بيت شعر به زبان فارسي و در حدود 3 هزار بيت به زبان تركي آذري سروده است، شهرت وي مرزهاي داخلي كشورمان ايران را در نورديده و اكنون در اغلب كشورهاي جهان شخصيتي شناخته شده ميباشد به طوري كه اكنون در جماهير ماوراي قفقاز و آسياي مركزي خيابانها، سالنهاي نمايش، پاركها و ديگر اماكن عمومي به نام « شهريار» نامگذاري ميشوند و در حال حاضر منظومه«حيدربابايه سلام » در اكثر دانشگاههاي جهان از جمله دانشگاه كلمبيا در ايالات متحده آمريكا مورد بحث رساله دكترا قرار گرفته است و برخي از موسيقيدانان همانند «هاژاك» آهنگساز معروف ارمنستان آهنگ جالبي براي آن ساخته است.
استاد مسلم شعر فارسي سرانجام در آذر ماه سال 1366 به علت بيماري ريوي به بيمارستان مهر تهران منتقل شد و پس از يك دوره طولاني بيماري در شهريور ماه سال 1367 جان قدسي اش از كالبد تنش به سراي دوست پر كشيد.
خان ننه یکی از حماسی ترین اشعار شهریار است که در سوگ مادربزرگ خود سروده است:
خان ننه
خان ننه ، هایاندا قالدین ( خان ننه ، کجا ماندی )
بئله باشیوا دولانیم ( الهی دور سرت بگردم )
نئجه من سنی ایتیردیم ! ( افسوس که ترا گم کردم ! )
دا سنین تایین تاپیلماز ( نظیر تو پیدا نمیشود )
***
سن اؤلن گون ، عمه گلدی ( وقتی تو مردی ، عمه آمد )
منی گه تدی آیری کنده ( مرا به ده آورد )
من اوشاق ، نه آنلایایدیم ؟ ( من بچه ، از کجا می فهمیدم ؟ )
باشیمی قاتیب اوشاقلار ( بچه ها سرم را گرم کردند )
نئچه گون من اوردا قالدیم ( چند روزی آنجا ماندم )
***
قاییدیب گلنده ، باخدیم ( وقتی برگشتم ، دیدم )
یئریوی ییغیشدیریبلار ( رختخوابت را جمع کرده اند )
نه اؤزون ، و نه یئرین وار ( نه خودت ، نه رختخوابت ، سرجایشان نیستند )
« هانی خان ننه م ؟ » سوروشدوم ( پرسیدم : خان ننه ام کو ؟ )
دئدیلر کی : خان ننه نی ( جواب دادند : خان ننه را )
آپاریبلا کربلایه ( به کربلا برده اند )
کی شفاسین اوردان آلسین ( تا شفایش را از آنجا بگیرد )
سفری اوزون سفردیر ( سفری دراز در پیش دارد )
بیرایکی ایل چکر گلینجه ( یکی دو سال طول می کشد تا برگردد )
***
نئجه آغلارام یانیخلی ( چنان گریه جگر سوز می کردم )
نئچه گون ائله چیغیردیم ( چند روزی فریاد کشیدم )
کی سه سیم ، سینم توتولدو ( که صدا و سینه ام گرفت )
***
او ، من اولماسام یانیندا ( وقتی من پیشش نباشم ، او )
اؤزی هئچ یئره گئده نمه ز ( به هیچ کجا نمی تواند برود )
بو سفر نولوبدو ، من سیز ( چه شده که به این سفر )
اؤزو تک قویوب گئدیبدیر ؟ ( خودش تنهائی گذاشته و رفته )
***
هامیدان آجیق ائده ر کن ( در حالی که از همه قهر بودم )
هامییا آجیقلی باخدیم ( به همه اخم کردم )
سونرا باشلادیم کی : منده ( بعد شروع کردم که : من هم )
گئدیره م اونون دالینجا ( به دنبال او می روم )
***
دئدیلر : سنین کی تئزدیر ( گفتند : سفر تو زود است )
امامین مزاری اوسته ( بر مزار امام )
اوشاغی آپارماق اولماز ( نمی توان بچه برد )
سن اوخی ، قرآنی تئز چیخ ( تو قرآن را بخوان و تمامش کن )
سن اونی چیخینجا بلکی ( تا تو تمامش کنی ، شاید )
گله خان ننه سفردن ( خان ننه از سفر بازگردد )
***
ته له سیک روانلاماقدا ( با عجله در حال ازبرکردن )
اوخویوب قرآنی چیخدیم ( قرآن را خواندم و تمام کردم )
کی یازیم سنه : گل ایندی ( که برایت بنویسم : حالا برگرد )
داها چیخمیشام قرآنی ( دیگر قرآن را تمام کردم )
منه سوقت آل گلنده ( وقتی برمی گردی ، برایم سوغاتی بیاور )
آما هر کاغاذ یازاندا ( اما هر وقت که نامه می نوشتم )
آقامین گؤزو دولاردی ( چشمان پدرم از اشک پر می شد )
سنده کی گلیب چیخمادین ( تو هم که برنگشتی )
نئچه ایل بو اینتظارلا ( چند سال با این انتظار )
گونی ، هفته نی سایاردیم ( روز و هفته را می شمردم )
تا یاواش – یاواش گؤز آچدیم ( تا به تدریج چشم باز کردم )
آنلادیم کی ، سن اؤلوبسن ! ( فهمیدم که مرده ای )
***
بیله بیلمییه هنوزدا ( بفهمی و نفهمی هنوزهم )
اوره گیمده بیر ایتیک وار ( در دلم گمشده ای هست )
گؤزوم آختارار همیشه ( همیشه چشمانم او را جستجو میکنند )
نه یاماندی بو ایتیکلر ( چه سختند این گمشده ها )
***
خان ننه جانیم ، نولیدی ( خان ننه جانم ، چه می شد )
سنی بیرده من تاپایدیم ( دوباره تو را پیدا می کردم )
او آیاقلار اوسته ، بیرده ( دوباره روی آن پاها )
دؤشه نیب بیر آغلایایدیم ( می افتادم و گریه می کردم )
کی داها گئده نمییه یدین ( تا بلکه نمی توانستی بروی )
***
گئجه لر یاتاندا ، سن ده ( شبها وقتی می خوابیدیم ، تو هم )
منی قوینونا آلاردین ( مرا در آغوشت به خود می فشردی )
نئجه باغریوا باساردین ( از جان و دل به آغوشم می کشیدی )
قولون اوسته گاه سالاردین ( گاهی روی بازوهایت می انداختی )
***
آجی دونیانی آتارکن ( در حالی که دنیای تلخ را رها می کردیم )
ایکیمیز شیرین یاتاردیق ( دو تائی چه شیرین می خوابیدیم )
گئنه ده منی اؤپه ردین (همیشه مرا می بوسیدی )
هئچ منه آجیقلامازدین ( هیچ دعوایم نمی کردی )
***
ائله ایستیلیک او ایسته ک ( آن علاقه و دوست داشتن )
داها کیمسه ده اولورمو ؟ ( آیا در کس دیگر پیدا می شود ؟ )
اوره گیم دئییر کی : یوخ – یوخ ( دل من می گوید : نه نه )
او ده رین صفالی ایسته ک ( آن علاقه عمیق با صفا )
منیم او عزیزلیغیم تک ( همانند دوران عزیزی من )
سنیله گئدیب ، توکندی ( همراه تو رفت و تمام شد )
***
خان ننه اؤزون دئییردین ( خان ننه خودت می گفتی )
کی : بهشت ده ، الله ( که : خدا در بهشت )
وئره جه ک نه ایستیور سن ( به تو هرچه می خواهی خواهد داد )
بو سؤزون یادیندا قالسین ( این حرفت را به خاطر داشته باش )
منه قولینی وئریبسه ن ( وعده اش را به من داده ای )
***
ائله بیر گونوم اولورسا ( اگر چنان روزی داشته باشم )
بیلیرسن نه ایستیه رم من ؟ ( می دانی از خدا چه می خواهم من ؟ )
سؤزیمه درست قولاق وئر : ( به حرفم خوب گوش کن )
( سن ایله ن اوشاخلیق عهدین ) ( دوران کودکی را در کنار تو )
***
خان ننه آمان ، نولیدی ( خان ننه وای چه می شد )
بیر اوشاخلیغی تاپایدیم ( دوران کودکی را پیدا می کردم )
بیرده من سنه چاتایدیم ( دوباره به تو می رسیدم )
سنیلن قوجاقلاشایدیم ( دوباره بغلت می کردم )
سنیلن بیر آغلاشایدیم ( با تو می گریستم )
یئنیدن اوشاق اولورکن ( در حالی که دوباره کودکی می شدم )
قوجاغیندا بیر یاتایدیم ( در آغوشت می خوابیدم )
ائله بیر بهشت اولورسا ( اگر چنان بهشتی وجود داشته باشد )
داها من اؤز الله هیمدان ( دیگر من از خدایم )
باشقا بیر شئی ایسته مزدیم ( چیز دیگری نمی خواستم )
تبریز – شهریار در هفتاد سالگی فروردین 55
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم:
- آی!
با شما هستم!
این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی می گردم:
لب بامی،
سر کوهی،
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم.
آی!
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما" خفته ی چند"!
چه کسی می آید با من فریاد کند؟
فریدون مشیری
بافت، شنبه 26/12/85
در کوچه باغهای شهر بدنبال بوی خوش تو پرسه می زنم ...
ازهر خانه ای بوی خوشی مشامم را عطرآگین میکند.
ولی بوی تو… بوی دیگریست.
بوی بهار… بوی نسیم پگاه…بوی خاک…بوی علف... بوی کوهستان…بوی خوش دوستی…بوی اقاقیای خانه همسایه…بوی یاس رازقی. راستی در و دیوار آنجا بوی توی را می داد. آنجا. وسط آن باغچه بکر و زیبا. در میان گلهای زرد رنگ بهاری.
همه خوشبو بودند ولی…بوی تو بوی دیگری بود.
یادت می آید در آن عصر پنجشنبه سرد دیماه باهم چه شعرها خواندیم؟ البته تو با آن حافظه بلندت می خواندی و من هول هولکی و از روی کتاب دنبالت می کردم. یادت می آید؟
تو بوی باران می دادی…بارانی به تندی رگبار
که خیس خیس می کند….تازه تازه…می افشاند عطرت را درباد
زنده می کند نام تورا در یاد
یادت هست گفتم: پس کی باران میبارد؟
و توجواب دادی: وقتی زمین تشنه فریاد زد!!!!
یادت نرفته سئوال کردم باران چه رنگ است؟؟
وتو جوابم دادی برنگ روزگار
ولی نازنینم باران بی رنگ است
نرمی باران کجا وگرمی دستان تو کجا؟؟؟
دستی را که در دستت گذاشتم هنوز بوی تو را می دهد
ای دل انگیزترین خاطره سفرم
بیاد تو و برای تو تا پشت کوه های بلند راه گشودم
قرارمان این نبود…. که با عروجت موج لبخند را بر لبانم بخشکانی
قرارمان این نبود که روی به خورشید بتابانی
قرارمان این بود که نگاه من و تو پلی گردد برای پایداری دوستی مان
می دانی که یاد تو و نام تورا تا همیشه بودنم بر دیواردل نوشته ام…. به خدا پاک شدنی نیست
فراموش شدنی هم ...
اگر فراموش کنی
و اگر دوستی مان را انکار….من تاهمچنان بیادت هستم
دوستت دارم همانند همان روزهای ماه مهر که با تو روبرو شدم انگار سالها بود که می شناختمت و هنگامی که برای اولین بار در آغوشت گرفتم رایحه ای را استشمام کردم که سالها منتظرش بود.
وهمانروزهای آبان که به تو گفتم: پدر!… به همان نوعی که می پنداشتم مرا ودوست داشتنم را تعریف می کنی.
اکنون هم می دانم دوستم داری. من تاهمیشه بودنت درکنارت چون یک خاطره خوش راه خواهم رفت. من یک دوست بسیار نزدیک تو وهمراه وهمزبان وهم دل توام……..همین بودم.
ماه ها پیش گفتم واکنون نیز تکرار می کنم. دلم همیشه برایت تنگ می شود. تو یک یاد خوشی دردل من که هرگز گرد فراموشی روی آن نمی نشیند.
باورم می کنی ؟؟؟
با بوی خوش تو تا همیشه بو دنم درکوچه باغهای خاطره می گردم
بیا د تو وبنام تو ... پدر
و این شعری بود که بارها با هم خواندیمش:
ژاله خون شد
شاعر: سیاوش کسرایی
آهنگساز: حسین علیزاده
اجرا: همسرایان گروه شیدا در سال 1358(چاوش3)
ژاله بر سنگ افتاد، چون شد
ژاله خون شد
خون چه شد؟خون چه شد؟
خون جنون شد
ژاله خون کن،خون جنون کن
سلطنت زین جنون واژگون کن
ژاله بر گل نشان، گل پران کن
بر شهیدان زمین گلستان کن
نام گم نام ها جاودان کن
تا به صبح آید این شام تیره
در شب تیره آتشفشان کن
دست در کن
شو خطر کن
خانه ظلم زیر و زبر کن
جان خواهر
کارگر،روستایی، برادر
پیشه ور، ای جوان، ای دلاور
ما همه یک صف و در برابر
آن ستم کاره، آن تاج بر سر
دست در کن
شو خطر کن
خانه ظلم زیر و زبر کن
خواهر من، گرامی برادر
چون به هر حال تنهاست مادر
من به خاک اوفتادم تو بگذر
بهر ایجاد دنیای بهتر
دست در کن
شو خطر کن
خانه ظلم زیر و زبر کن
ای شما ای صف بی شماران
اشک من در نثار شمایان
بر سر هر گذرگاه و میدان
ژاله شد، ژاله شد
ژاله چون شد
ژاله خون، ژاله دریای خون شد
خون جنون
خون جنون
سلطنت واژگون
سلطنت واژگون
ديشب كنار پنجره به يادت ستاره بارون شدم. دوباره توي هواي كوچه به خاطرت خيس از نم بارون شدم. ديشب دوباره چشام هواي چشماتو كرد و دلم هوای رایحه تنت را. ديشب دوباره دلم دلتنگي دستاتو كرد. ديشب دوباره درو به خاطرت نبستم. ديشب دوباره دلو براي تو شكستم. ديشب كه دفتر خاطراتمو ورق مي زدم دوباره اسمتو تو گوشه گوشه اون دیدم. ديشب ديدم ديگه داره دلم برات می ترکه. چه کنم در ندیدنت؟ دیگر تحمل این همه دلتنگی و چشمانم طاقت این همه باریدن را ندارند. باران دیدگانم توان سیراب کردن این باغ تشنه انتظار را ندارد. فصل گریه فصل دایمی دل من است در فراق تو ! چه کنم در ندیدنت ...
امشب زغمت میان خون خواهم خفت
وزبستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست
تا درنگرد که بی تو چون خواهم خفت
روز مبادا ...
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ماچونان که بايدند
نه بايدها
مثل هميشه
آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم
عمري است لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم
باشد براي روز مبادا
اما در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هرچه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي منست !
اما کسي چه مي داند
شايد امروز نيز روز مبادا باشد
وقتي تو نيستي
نه هست هاي من چونان که بايدند
نه بايدها
هر روز بي تو روز مبادا است
قیصر امین پور
بين اين مردمِ سـردرگمِ سرماخورده
دلم از گرمی رفتار خودم جا خورده
هرم ِ گرم نفسم يخ زده است از بس كه،
شانه ام خورده بر اين مردمِ سرما خورده
مي روم گريه كنم غربـت پر ابرم را
در دل سنگيِ خود، اين دل تيپا خورده
و غرور شب اين شهر نخواهد فهميد،
تا ابد قرعـه به نام شب يلدا خورده
فرهاد صفریان
مرگ قو
شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
آهنگساز و خواننده: عباس مهرپویا(1371-1306)
شــنیدم که چــــــــــون قـوی زیبا بمیرد
فریبـــنده زاد و فــــــریـــــــــــــبا بمـیـرد
شب مرگ تنها نــشیند به موجـــــــــی
رود گوشــــــــــــــه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غــــــــــــــزل ها بمیرد
گروهی برانند کاین مرغ شــــــــــــــیدا
کجا عاشـــــــــــــقی کــــرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتـــــــــــــــــابد
که از مرگ غافل شود تا بــــــــــــــمیرد
من این نکته گیرم که باور نـــــــــــکردم
ندیدم که قویی به صــــــــــــــحرا بمیرد
چو روزی از آغوش دریا بـــــــــــــــــرآمد
شبی هـــــــــــــم در آغوش دریا بمیرد
تو دریا من بودی آغــــــــــــــوش باز کن
که می خواهد این قوی زیــــــــبا بمیرد
کاش می دانستم کدامین بهانه اشتیاق رفتن را در خیالت به تماشا گذاشت ؟؟؟
تو رفتی و من در سوگ رفتنت در میان فراموشی ها گم شدم ..
آری من هنوز هم با دیدگانی خواب زده چشم به راهت دارم ..
و هنوز هم مانند پنجره های منتظر باران، حسرت دیدارت را با فروریختن اشک هایم به دست غربت می سپارم ..
... ای مقدس !!! من هنوز هم اصالت نگاهت را می خواهم ...
چند ساعتی می شود که زیر باران نشسته ام،
تا شاید اندکی از تـنهایـیـم را بشوید و با خود ببرد ...
ولی انگار که بی فایـده است!
تنهایی در خود باران است،
و در تمام آوازهایی که زیر لب زمزمه می کنم ..
به یاد تو،
هیچگاه فراموش نمی کنم بارانهای بهار امسال در کـنـار خانه جدیدت را ...
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
حالیا عکس دل ماست در آیینۀ جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
چون به خون دل ما دست نمود ای ساقی؟
تشنۀ خون زمین است فلک زین مه نو
کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی
بس که شستیم به خوناب جگر جامۀ جان
نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی
هوشنگ ابتهاج
مرا بپذیر، پروردگارا، برای این چند صباح مرا بپذیر ...
بگذار آن روزان یتیمی که بی تو گذشتند فراموش شوند ...
تنها این لحظهء کوچک را بر پهنای دامنت بگستران و آن را در نور خود نگهدار ...
در پی نجواهایی که مرا به سوی خود کشاندند، سرگردان شدم، اما به جایی نرسیدم ...
حالا بگذار در آرامش بیارامم و در سکوت خود به کلام تو گوش فرا دهم ...
رویت را از رازهای تاریک قلب من برنگردان ...
بلکه، آن ها را بسوزان تا با آتش تو شعله ور شوند ...
رابیندرانات تاگور
داریوش رفیعی(تهران1337-کرمان1306):
پیش از آنکه که تصنیف خوانی به شکل امروزی در ایران متداول شود موسیقی سنتی ایران یک دوره گذار را از مرحله "آواز" به مرحله "تصنیف امروزی" طی کرده است که دوره "تصنیف خوانی ضربی" نام دارد. برای آنکه مطلب را به ذهن نزدیک کنیم ذکر این نکته مناسب است که آواز ماهیتاً و به طور کامل، در دست خواننده است یعنی آنرا به هر طرف که بخواهد می چرخاند؛ در مقابل آن در تصنیف، خواننده باید خود را در یک قالب مشخص محدود نماید. تصنیف خوانی ضربی، حالتی بینابین را میان این دو ویژگی دارد. یعنی خط ملودی تا حدود زیادی هنوز در دستان خواننده است و خوانندگان ضربی، چون بیشتر خود تنبک نواز(چون ساز تنبک جزء اصلی موسیقی ضربی است) هم بوده اند به هر طریقی که می خواستند خط سیر موسیقی را هدایت می کردند. آهنگهای ضربی بیشتر در قالبهای رباعی و دوبیتی بوده اند و دوره شکوفایی تصنیفهای ضربی، به سالهای بین 1320 تا 1340 برمی گردد. یکی از بزرگترین ضربی خوانان ایران در آن سالها، «داریوش رفیعی» می باشد.
رفیعی در سال 1306 در کرمان دیده به جهان گشود. پدرش نماینده مجلس شورای ملی بود. داریوش در 20سالگی به تهران می آید و در تهران با جواد بدیع زاده (خواننده معروف، تهران1358-کاشان1280 و خالق آثاری چون «شد خزان» و «یکی یه پول خروس») آشنا می شود. در آن دوره افرادی مانند منوچهر همایون پور(تهران1385-بروجرد1303)، حسین تهرانی(خداوندگار تنبک ایران متوفی به سال1350) و بدیع زاده به کار موسیقی ضربی اشتغال داشتند. داریوش رفیعی به لطف صدای خوب و استعداد شگرفش در آن سنین کم، از مشهورترین خوانندگان ایران می شود. آثاری که رفیعی در سالهای دهه 30 خلق کرده از زمره زیباترین آثار موسیقی ایران است. «گلنار» و «زهره» از جمله مهمترین آثار رفیعی در آن سالهاست که به لطف آهنگسازی مجید وفادار(1354-1291) جاودانی شد. مهمترین اثر رفیعی، "زهره" نام دارد که چگونگی خلق آن پس از سالها هنوز در هاله ای از ابهام است. عده ای می گویند که آهنگ این اثر از مجید وفادار است و شعرش از فریدون تفضلی، سیاستمدار معروف عصر پهلوی است. ولی عده دیگری از جمله خود بدیع زاده بر این باورند که این آهنگ در اصل برگرفته از یکی از مرثیه های مذهبی مردم در ایام محرم گرفته شده است و شاعرش نیز شخصی به نام مهدی رئیسی می باشد. اسماعیل نواب صفا(متولد کرمانشاه1303) نظری برخلاف این را دارد و معتقد است که این قضیه درست به عکس است و این ترانه به میان مرثیه های ایام محرم رفته است. کما اینکه ترانه ای از رفیعی به نام "وعده گلرخان" نیز چنین سرنوشتی داشته است و مداحان مذهبی این ترانه را مورد استفاده قرار داده اند.
داریوش رفیعی سرنوشتی غم انگیز داشت. در تهران به اعتیاد دچار می شود و پس از مبتلاشدن به کزاز و در اثر یک تشخیص نادرست، در سال 1337 و در 31سالگی از دنیا می رود. بسیاری از اهالی موسیقی بر این باورند در صورتی که داریوش عمر طولانیتری داشت قطعاً یکی از نامدارن موسیقی ایران می گشت؛ با این وجود آثاری که در این مدت کوتاه عمرش خلق کرده از بهترین آثار موسیقی فارسی می باشد.
تقدیم به عزیز سفرکرده ام که نگاهش نافذ و قلب رئوفش همیشه گرمابخش وجودم می باشد و به یاد شب 23اسفند؛ آن شب رسوای بی ساحل:
منتظرت بودم(شب انتظار)
دستگاه دشتی
شاعر: نامعلوم
اجرای داریوش رفیعی در سال 1335
شب به گلستان تنها منتظرت بودم
باده نا کامی در هجر تو پیمودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
آن شب جان فرسا من بی تو نیاسودم
وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
بودم همه شب دیده به ره تا به سحر گاه
ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه
غمها به سر آمد زنگ غم دوران از دل بزدودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
پیش گلها شاد و شیدا می خرامید آن قامت موزونت
فتنه دوران دیده تو از دل و جان من شده مفتونت
در آن عشق و جنون مفتون تو بودم
اکنون از دل من بشنو تو سرودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
دانلود:
منتظرت بودم با اجرای داریوش رفیعی
منتظرت بودم با صدای جواد حسینی(تیتراژ آغازین سریال حبیب آقا)
زهره با اجرای داریوش رفیعی