تبليغاتX
«مِی» نوش که عمر جاودان خواهی یافت
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر/ وه که با خرمن مجنون گرفتار چه کرد

 

مطلب آنقدر گویاست که زبانم الکن از گفتن هرگونه چکامه ای در وصف توییست که اینروزها در میان فرشته ها می بینمت. شعر حافظ را به همان صورتی مرتب کردم که در زادروزت در 28آذر برایت نوشتم.

 

مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم
قراری بسته‌ام با می فروشان
که روز غم بجز ساغر نگیرم
قدح پر کن که من از دولت عشق
جوان بخت جهانم گر چه پیرم
نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکین و فقیرم
چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی
به سیب بوستان و شهد و شیرم
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم
مبادا جز حساب مطرب و می
اگر نقشی کشد کلک دبیرم
در این غوغا که کس کس را نپرسد
من از پیر مغان منت پذیرم
خوشا آن دم کز استغنای مستی
فراغت باشد از شاه و وزیرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش می‌آید صفیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگر چه مدعی بیند حقیرم
حافظ

دولت عشق ، تصنیف دشتی

صدای محمدرضا شجریان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 11:10  توسط ستایش  | 

ما ز اسب و اصل افتاده ایم ...

 

 

تنها و دلتنگ در يک روز چهارشنبه زمستانی    . شاید 23 ام هر ماه در فکر فرو نروم، بعد از گذشت مدتی غروب آن روز بارانی را مرور می کنم چه خیس...چه بی چتر ...چه غیر منتظره و چقدر عجیب و غریب بود راستی چند صباح از آن روز گذشته؟ حال هر از گاهی، چه زیبا به خوابم می آیی؟؟

هی زندگی...

 

شب که می رسد از کناره ها

گریه می کنم با ستاره ها

وای اگر شوی ز آستین جان

بر نیاورم دست چاره ها

همچو خامُشان بسته ام زبان

حرف من  بخوان از اشاره ها

ما ز اسب و اصل افتاده ایم

ما پیاده ایم، ای سواره ها

ای لهیب غم آتشم مزن

خرمنم مسوز از شراره ها

 

با ستاره ها ، صدای همایون شجریان

شعر حسین منزوی

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 18:26  توسط ستایش  | 

به داداشی عزیزم که اینروزا خیلی نگرانشم

 

...
Uzaktayým
Beni çaðýrýyorsun
Yanýndayým
Beni çaðýrýyorsun
Ýçindeyim
Beni çaðýrýyorsun
Ýçimdesin
Avaz avaz baðýrýyorsun
Umit Yasar Oguzcan


ترجمه شعر :
دورها هستم
مرا میخوانی
کنارت هستم
مرا میخوانی
درونت هستم
مرا میخوانی
درونم هستی
مرا فریاد میکنی ...
اميد ياشار

 

 

اندكي شبيه دريا شده ام
همين دريايي كه در حوض خانه ي همسايه است
دهانم طعم آبي گرفته
پاهايم جلبك بسته
و در دلم هزار ماهي بي نام و نشان آشيانه كرده
باز هم نيستي
غروب چهارشنبه
و كسي ناشناس واژه هاي علاقه را سر مي برد
و كنج آواز مردگان مي اندازد
نمي دانم
شايد آخر دنياست
كه عقربه ها به بن بست رسيده اند
كاش بيايي
سر بر شانه ات بگذارم
و عريان ترين حرف هايم را
شبيه هق هق پرنده هاي پر شكسته
يادت بياورم
هيچ لازم نيست دلهره ي آيينه
از روييدن باد را به رخم بكشي
من آن قدر طعم گس آيينه را چشيده ام
كه محرم ترين آشناي باران شده ام
آه ، عزيزم ، رايحه ات پيچيده
بگو كجاي سه شنبه اي
هنوز اما خيلي صبورم
كه مي نشينم و از ته آيينه برايت انار مي چينم
تا كي بگويم برگرد
و تو بادبادكي را كه ته دريا به جلبك ها گير كرده
بهانه بياوري براي نيامدنت
اصلا بگذار طعم خاكستري شب رابچشم
بگذار آن قدر شبيه دريا شوم
كه تو ديگر به چشم نيايي
بگذار بميرم ...
مريم اسدی

امشب می میرم، صدای بنیامین

 

 

خسته ام!

حتماً تا به حال

هزار مرتبه اين كلمه را

در كتاب شاعران ديگر اين شعر ديده اي!

من از آنها خسته ترم!

باوركن!

امشب پرده تمام پنجره ها را كشيده ام!

مي خواهم بنشينم و يك دل ِ سير،

برايت گريه كنم!

اين هم از فوايد ِ مخصوص ِ فلات ماست،

كه دل شاعرانش

تنها با گوارش ِ گريه، سير مي شود!

ار گريه هاي بي گناه گهواره به اين طرف،

تا دمي ديدگانم به سمت و سوي دريا رفت

صدايي از حوالي پلكهاي پدرم گفت:

«-مردها گريه نمي كنند!»

حالا بزرگ شده ام!

مي دانم كه پدرم نيز

بارها در غم تقويمها گريه كرده است!

حالا مي دانم كه هيچ غمي غم آخر نخواهد بود!

هوس كرده ام كه اين دل بي درمان را،

به درياي گريه بزنم!

هوس كرده ام ديده ام را،

به ديدار دريا ببرم!

بايد حساب تمام بغض هاي فروخورده را روشن كنم!

حساب ترانه هاي مرطوب را!

حساب گريه هاي گم شده را ...

یغما گلرویی

دریاکنار ، صدای حمیرا

 

 

تو نیستی

اما من برایت چای می ریزم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم ...

رسول یونان

بخت بیدار ، اجرای مرضیه(این ترانه تعلق بی چون و چرا به داداشیم داره)

 

 

تنها با گلها

اجرای هایده

 

تنها با گلها گویم غمها را

چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم

به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم

نه کسی آید نه کسی خواند

ز نگاهم هرگز راز من

بشنو امشب غم پنهانم

که سخنها گوید ساز من

تو ندانی تنها همه شب باگلها

سخن دل را میگویم من

چو نسیمی آرام که وزد بر بستان

همه گلها را میبویم من

تنها با گلها گویم غمها را

چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم

به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم

چون ابری سرگردان

میگرید چشم من در تنهایی

ای روز شادیها کی باز آیی

امشب حال مرا تو نمیدانی

از چشمم غم دل تو نمیخوانی

امشب حال مرا تو نمیدانی

از چشمم غم دل تو نمیخوانی

تنها با گلها گویم غمها را

چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم

به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم

 

دانلود تنها با گلها

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 15:22  توسط ستایش  | 

یک فصل گذشت. امروز دقیقا سه ماه از آن چهارشنبه بیست و سوم شوم می گذرد. خدا خودش می داند که بسیاری از لحظاتم را با یادت پر کردم. هر ماهی که گذشت و حتی هر چهارشنبه، بدون رد و بدل کردن کلمات با داداشیم، انگار با برق نگاهمان و در میان طنین صدایمان، تلخی هجرتت را به یکدیگر یادآوری می کردیم. خودت شاهد بودی که هر روز با خود می اندیشیدم که آیا امکان دارد امروز همه داروندارم را بدهم تا زمان به عقب برگردد و برای لحظه ای با داداشیم، ببینیمت؟ امروز این زمان سه ماه شد. امروز هم چهارشنبه است؛ بیست و سوم… 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

رسم زمونه ، شعر و صدای رسول نجفیان

 

یاد ایّامی که درگلشن فغانی داشتم

در میان لاله و گل، آشـیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار

پـای آن  سرو  روان، اشکِ  روانـی داشتم

آتشم برجان ولی از شکوه لب خاموش بود

عشق را از اشک حسرت، ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاک بوس درگهی

چون غبـار از شکـر، سـر بـر آسـتانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم، بهاری تازه بود

در زمین  با  ماه و پروین، آسمانی داشتم

درد بی عشقی زجانم برده طاقت، ورنه من

داشـتم  آرام،  تــا  آرامِ   جـانـی  داشتم

بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش

نغمه ها  بودی  مرا، تا  همـزبـانی  داشتم

 

دلم گرفته ای دوست، هوای گريه با من

گر از قفس گريزم، کجا روم، کجا من؟

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم

که ديده بر گشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج، رها... رها... رها... من

ز من هرآن که او دور، چو دل به سينه نزديک

به من هر آن که نزديک، از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويی، نه باده در سبويی

که تر کنم گلويی، به ياد آشنا من

ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟

که گويدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گريه با من ...

سیمین بهبهانی

«هوای گریه»، صدای همایون شجریان

 

 

ترا من چشم در راهم

              گرم یاد آوری یا نه

                            من از یادت نمی کاهم

                                        ترا من چشم در راهم

                                                     ترا من چشم در راهم

 

 

 

گلچهره

کلام فریدون مشیری

اجرای محمدرضا شجریان، موسیقی فیلم دلشدگان

 

گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد

گلچهره مپرس پروانهء تو بی تو کجا رها شد

مپرس

مپرس

مرنجان دلــت را خدا را

رها کن غمت را رها کن

مخور غم مخور غم نـــگارا

گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد...

مپرس

مپرس

 

«گلچهره»

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 7:20  توسط ستایش  | 

 

تقدیم به داداشی عزیزم که گوهر ارزشمند و گرانبهای زندگیم می باشد و موهبت وجودش، گرمابخش لحظات زندگیم می باشد:

 

 

چقدر قشنگه که آدم یکی رو داشته باشه که به خاطرش زندگی کنه 

چقدر قشنگه بدونی که اونم فقط به تو فکر میکنه

چقدر قشنگه تا میخوای حرف بزنی اسم اون رو لبات بشینه

چقدر قشنگه بدون اینکه التماس توچشمات باشه هر روز بهت بگه:

دوستت دارم

 

عزیزا کاسه چشمم سرایت
میون هردو چشمم جای پایت
از او ترسم که غافل پا نهی باز
نشینه خار مژگونم به پایت

غم عشقت بیابون پرورم کرد
هوای بخت بی بال و پرم کرد
به مو گفتی صبوری کن صبوری
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

الهی آتش عشقم بجان زد
شرر زآن شعله ام بر استخوان زد
چو شمعم بر فروز از آتش عشق
بر آن آتش دلم پروانه سان زد

نسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالت رو در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو

دو چشمونت پیاله پرز می بی
دو زلفونت خراج ملک ری بی
همی وعده کنی امروز و فردا
ندونوم مو که فردای تو کی بی

باباطاهر

 

 

گفت بنويس گفتم با چه بنويسم قلم ندارم

گفت با استخوانت بنويس گفتم مركب ندارم با چه بنويسم

گفت با خونت بنويس گفتم ورق ندارم بر روي چه بنويسم گفت بر روي قلبت بنويس

گفتم چه بنويسم گفت بنويس دوست دارم

 

 

 

 

تنها تو بمان

اجرای پریسا

 

ای چشم توام پیمانه

هم سنگ دو صد خم خانه

همه شور عشق و مستی ام از یک نگاه تو

از هر دو جهان بیگانه

شد خانه دل میخانه

چو تویی کنارم غم ندارم در پناه تو

با تو دنیا باغ رؤیا

 

در چشم تو صد میکده می میبینم

سرمستی دل با نگهی میجویم

در آینه جز نقش تو کی میبینم

کی جز ره مهر تو رهی میپویم

 

ای چشم تو ام پیمانه

هم سنگ دو صد خم خانه

همه شور عشقو مستی ام از یک نگاه تو

با تو دنیا باغ رؤیا

 

عشق تو پناهم

غیر از تو نخواهم

ای راحت جان من

شوق دو جهان من

با تو بود دنیا باغ رؤیا

بی تو همه دردم

چون آتش سردم

ای مایه جوشینم

ای از تو خروش من

با تو بود دنیا باغ رؤیا

 

ای شوق مستی من از تو با من تنها تو بمان

راز دل قصه غم بشنو سوز جان را بنشان

ای شور هستی من از تو با من تنها تو بمان

راز دل از سخنم بشنو سوز جان را بنشان

 

ای چشم توام پیمانه

هم سنگ دو صد خم خانه

همه شور عشق و مستی ام از یک نگاه تو

از هر دو جهان بیگانه

شد خانه دل میخانه

چو تویی کنارم غم ندارم در پناه تو

با تو دنیا باغ رؤیا

 

دانلود

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 15:7  توسط ستایش  | 

 

از ما نگذشت ، مست ، چشمان تو بود
عاشق کش و غم پرست ، چشمان تو بود
دستی که شراب داد ما را عمری
حاشا که نبود دست ، چشمان تو بود ...

 

یار آن بود که صبر کند بر جفای یار
ترک رضای خویش کند در رضای یار

گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغ
بیند خطای خویش و نبیند خطای یار

یار از برای نفس گرفتن طریق نیست
ما نفس خویشتن بکشیم از برای یار

یاران شنیده‌ام که بیابان گرفته‌اند
بی‌طاقت از ملامت خلق و جفای یار

من ره نمی‌برم مگر آن جا که کوی دوست
من سر نمی‌نهم مگر آن جا که پای یار

گفتی هوای باغ در ایام گل خوشست
ما را به در نمی‌رود از سر هوای یار

بستان بی مشاهده دیدن مجاهدست
ور صد درخت گل بنشانی به جای یار

ای باد اگر به گلشن روحانیان روی
یار قدیم را برسانی دعای یار

ما را از درد عشق تو با کس حدیث نیست
هم پیش یار گفته شود ماجرای یار

هر کس میان جمعی و سعدی و گوشه‌ای
بیگانه باشد از همه خلق آشنای یار
سعدی

 

 

عقرب زلف کجت

خواننده: عبد الوهاب شهيدی٬ سيما مافيها٬ پريسا٬ پوران و ...

شعر: منصوب به ناصرالدين شاه

آهنگ: شيدا يا ميرزا حسن حکيم الهی

تنظيم: مجيد وفادار

دستگاه: همايون (بيداد - شوشتری)

 

عقرب زلف کجت

با قمر قرينه

کيه کيه در می‌زنه

من دلم می‌لرزه

درو با لنگر می‌زنه

من دلم می‌لرزه

ای پری بيا در کنار ما

جان خسته را مرنجان

(از برم مرو

خصم جان مشو

تا فدای تو کنم جان )۲

نرگس مست تو و بخت من خرابه

بخت من از تو چشم تو از شرابه

 

دانلود با صدای پوران

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 13:17  توسط ستایش  |