قربون دل گرفته گلم برم
اسير دام تو
صداي دلکش
شعر ايرج جنتي عطايي
چو اسیر دام توام
رام توام ای محرم رازم
منم آن شمعی كه ز شب تا به سحر در سوزو گدازم
ای فتنه بكش یا بنوازم
بی گناهم بده پناهم كه از موی تو آشفته ترم
كن نگاهئ به خاك راهی ای سایه ی لطفت به سرم
چه كنم عشقی غیر از تو نخواهم
به خدا محنت ریزد زنگاهم
امیدم كو جدا از او پرپر شده ام
خاکستر شده ام
آزارم كن،چو چشم خود بیمارم كن
من ز جفایت دل شادم
از غم عشقت خرسندم
از همه عالم بگسستم
تا كه به مهرت پابندم
عشق و امید صفائی ،ای عشق من چه بلایی
کی ز وفا جانب ما باز آیی
شمع و پروانه
صداي استاد محمدرضا شجريان
شاعر: سعدي
دستگاه: شور (بيات ترک)
اجراي سال 1354 با تنظيم فرامرز پايور در برنامه گلهاي تازه شماره158
شبی یــاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پــروانه بـا شمع گفت
که من عـاشقم گر بسوزم رواست تو را گریه و سـوز و زاری چراست
بـگفـت ای هــوادار مسـکــین مــن بــرفت انگــبین یــار شیــرین مـن
چو شیــرینی از مـن بــدر مــیرود چو فـرهادم آتش به سر می رود
همی گفت و هرلحظه سیلاب درد فـرو می دویـدش به رخـسـار زرد
تو بگــریزی از پیش یک شعله خام من استــاده ام تــا بسوزم تـمام
تـرا آتـش عشق اگــر پـر بسوخت مرا بین که از پای تاسر بسوخت
گل قشنگم! تولدت مبارک
چه شود به چهره زرد من نظری برای خدا كنی
كه اگر كنی همه درد من به یكی نظاره دوا كنی
تو شهی و كشور جان تو را، تو مهی و جان جهان تو را
ز ره كرم چه زیان تو را كه نظر به حال گدا كنی
ز تو گر تفقد و گر ستم، بود آن عنایت و این كرم
همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا كنی چه وفا كنی
همه جا كشی می لاله گون ز ایاغ مدعیان دون
شكنی پیاله ما كه خون به دل شكسته ما كنی
تو كمان كشیده و در كمین، كه زنی به تیرم و من غمین
همه غمم بود از همین، كه خدا نكرده خطا كنی
تو كه هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بیكران
قدمی نرفته ز كوی وی، نظر از چه سوی قفا كنی
بهار دلکش
آهنگساز: درویش خان
شاعر: ملک الشعرای بهار
دستگاه: گوشه حجاز ابوعطا
اجراهای مختلف توسط محمدرضا شجریان(دو اجرا؛ اولي در سال 1355 با همراهی گروه نوازندگان فرهنگ و هنر با تنظیم استاد فرامرز پایور و دومي محمدرضا شجریان در سال 1359 با همراهی تار محمد رضا لطفی)، رشیدبهبودف و شکیلا(متولد تهران1341، خواننده ایرانی مقیم لس آنجلس) در سال 1381
بهار دلکش رسيد و دل به جا نباشد
از آنکه دلبر دمي به فکر ما نباشد
در اين بهار اي صنم بيا و آشتي کن
که جنگ و کين با من حزين روا نباشد
صبحدم بلبل بر درخت گل -خدا- به خنده مي گفت. نازنينان را، مه جبينان را، خدا وفا نباشد
اگر که با اين دل حزين تو عهد بستي، حبيب من، آخ با رقيب من چرا نشستي
چرا دلم را، عزيز من، از کينه خستي
اگر که با اين دل حزين تو عهد بستي، عزيز من، آخ با رقيب من چرا نشستي
چرا دلم را، حبيب من، از کينه خستي
بيا در برم از وفا يک شب اي مه نخ شب
تازه کن عهدي، خدا، که بر شکستي
بيا در برم از وفا يک شب اي مه نخ شب
تازه کن عهدي، جانم، که بر شکستيم