
من تموم قصه هام قصه ی توست
اگه غمگینه اون از غصه ی توست
یه دفه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی
بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ رو ندیدی
دل نبود توی دلم ، تورو گرگا نبینن
اونا با دندون تیز، به کمینت نشینن
الهی من فدای تو ، چیکار کنم برای تو؟!
اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو
یه دفه مثل پرنده قفس عشق رو شکستی
پرزدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی
دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا
غروبا که تاریکه، نریزن سرت کلاغا!!!
نخوره سنگی به بالت ، پرت نشه فکروخیالت ...
من تموم قصه هام قصه ی توست
اگه غمگینه اون از غصه ی توست
یه دفه مثل یه گل،رفتی تو دست خزون
سیل بارون و تگرگ میومد از آسمون
بردمت تو گلخونه ، که نریزه رو سرت
که یه وقت خیس نشه ، یخ کنه بال و پرت
نشکنی زیر تگرگ،نریزه از تو یه برگ ...
من تموم قصه هام قصه ی توست
اگه غمگینه اون از غصه ی توست
یه دفه مثل یه شمع ، داشتی خاموش می شدی
اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی ...
آره ، پروانه شدم که پرام سوخته شه
تاکه آتیش دلت به دلم دوخته شه ...
دارم ازتو می نویسم ، توکه غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو، تا بازم بگم برات
اونقده می گم ، تا خسته شم ، با عشق تو شکسته شم
که بسوزه پروبالم ، که راحت بشه خیالم .....
من تموم قصه هام قصه ی توست
اگه غمگینه اون از غصه ی توست

آه بـاران
اثری از محمدرضا شجریان
در مایهی دشتی
بهیاد بزرگان:
حسین یاحقی، مرتضی محجوبی، رهی معیری و بنان
تکنوازان:
فرهنگ شریف . تار فخری ملکپور . پیانو همایون شجریان . تنبک
موسیقی میانه و تنظیم:
مزدا انصاری
نوازندگان ارکستر:
ویلن: ارسلان کارمکار، علی رحیمیان، علی جعفری پویان، سینا جهانآبادی
ویولا: میثم مروستی، سهراب برهمندی . ویلنسل: کریم قربانی
فلوت: ناصر رحیمی . کلارینت: ایمان جعفری پویان
تار: علی رزمی . تنبک: همایون شجریان
اشعار:
حافظ، عطار، رهی معیری و فریدون مشیری
یادداشت تنظیم کنندهی اثر:
سالها بود که در آرزوی کاری مشترک با استاد آواز ایران، محمدرضا شجریان بودم. چرا که صدای گرم و دلنشینش از دوران کودکیام در منزلمان همواره طنینانداز بود و یکی از انگیزههایی که راه موسیقی را برگزیدم همین آشنایی بود.
دستیابی به این آرزو سالها به طول انجامید تا آنکه با تأسف فراوان در سال ۱۳۸۰ یکی از شاعران گرانمایهی این مرز و بوم، فریدون مشیری را از دست داده و با اندوه فراوان در سوگش نشستیم. در این مراسم که در خانهی هنرمندان برگزار گردید، نخستین بار «آه باران» ساختهی استاد شجریان همراه با سهتار هنرمند ارزنده، حسین علیزاده بهیاد فریدون مشیری، به اجرا درآمد. این اثر چنان تأثیری در همگان برانگیخت که از استاد شجریان درخواست کردم افتخار تنظیم آن را به من بدهد تا بتوانم من نیز سهم اندکی در گرامیداشت این شاعر بزرگ داشته باشم و او پذیرفت.
پس از آن تنظیم قطعات «نوای نی» و «دیدی ای مه» از ساختههای اساتید فقید «مرتضی محجوبی» و «حسین یاحقی» همراه با سرودههای «رهی معیری» که از آثار ارزشمند موسیقی ایران میباشند را بهیاد آنان به برنامه اضافه کردم و مقدمهی دشتی را نیز نزدیک به همان شیوه ساختم.
مجموعهای که پدید آمده بهگونهای تجدید خاطرهای است از برنامهی گلها و بزرگانی که گر چه در میان ما نیستند؛ ولی نام و آثارشان در فرهنگ و موسیقی ایران همواره جاودانه است.
با قدردانی فراوان از استاد شجریان به پاس محبتی که همواره نسبت به من داشته و نیز از هنرمندان گرامی استاد فرهنگ شریف و سرکار خانم فخری ملکپور که مرا پذیرفتند و همراهیهای آواز را در این مجموعه انجام دادند، سپاسگزارم. امیدوارم حال که افتخار همراهی این بزرگان نصیبم شده است، مجموعهی حاضر مورد توجه علاقهمندان به موسیقی اصیل ایران قرار گیرد.
مزدا انصاری
گداخت جان
گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
رواست در بر اگر میتپد كبوتر دل
كه دید در ره خود پیچ و تاب دام و نشد
پیام داد كه خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دردی كشیم نام و نشد
به كوی عشق منه بیدلیل راه قدم
كه من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان كه در طلب گنجنامهی مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
دریغ و درد كه در جستجوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر كرام و نشد
هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فكر
بدان هوس كه شود آن نگار رام و نشد
حافظ
نوای نی
چنانم بانگ نی آتش بر جان زد
كه گویی كس آتش بر نیستان زد
مرا در دل عمری سوز غم پنهان بود
نوای نی امشب، بر آن دامان زد
نی محزون داغ مرا تازهتر از لاله كند
ز جداییها چو شكایت كند و ناله كند
كه به جانش آتش هجر یاران زد
به كجایی ای گل من
كه همچو نی بنالد ز غمت دل من
جز نالهی دل نبود در عشقت حاصل من
گذری به سرم، نظری بر چشم ترم
كز غم تو قلب رهی خون شد و از دیده برون شد
نوای نی گوید كز عشقت چون شد
رهی معیری
دیدی ای مه
دیدی ای مه، که ناگه رمیدی و رفتی
پیوند الفت بریدی و رفتی
هر چه خواری به یاری كشیدم و دیدم
دامن ز دستم كشیدی و رفتی
بس نالهها كردم، به امیدی، كه رحم آری
به فریاد من ای گل
فریاد از دل تو كز جفا
فریاد من نشنیدی و رفتی
جانا گر چه بردی از یادم
جان در كوی عاشقی دادم
ز پا فكندی، به سر دویدم، گوهر فشاندم
بر اشک من خندیدی و رفتی
ساقی بده آن می را، مطرب بزن آن نی را
كه پای لاله پیاله خوش باشد
دل اسیران به ناله خوش باشد
علاج محنت بهجز می نیست
بهغیر نالیدن نی نیست
رهی معیری
جانا مرا
جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم
خون دلم چه ریزی چون دل دگر ندارم
در زاری و نزاری چون زیر چنگ زارم
زاری مرا تمام است چون زور و زر ندارم
گر پردههای عالم در پیش چشم داری
گر چشم دارم آخر چشم از تو برندارم
در پیش بارگاهت از دور باز ماندم
كز بیم دورباشت روی گذر ندارم
روزی گرم بخوانی از بس كه شاد گردم
گر ره بود در آتش بیم خطر ندارم
عالم پر است از تو، غایب منم ز غفلت
تو حاضری ولیكن من آن نظر ندارم
نه نه تو شمع جانی پروانهی توام من
زان با تو پر زنم من كز تو خبر ندارم
عطار
آه باران
ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان كرده بید وحشی باران
یا نه دریاییست گویی واژگونه بر فراز شهر،
شهر سوگواران
هر زمانی كه فرو میبارد از حد بیش
ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر با تشویش
رنگ این شبهای وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران
چشمها و چشمهها خشكند، روشنیها محو
در تاریكی دلتنگ، همچنانكه نامها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران ای امید جان بیداران
بر پلیدیها كه ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟
فریدون مشیری
دانلود:
خانم جواني در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود. از آن جايي كه بايد ساعات بسياري را در انتظار ميماند، كتابي خريد. البته بستهاي كلوچه هم با خود آورده بود.او روي صندلي دستهداري در قسمت ويژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند. در كنار او بستهاي كلوچه بود، مردي نيز نشسته بود كه مجلهاش را باز كرد و مشغول خواندن شد.وقتي او اولين كلوچهاش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.در اين هنگام احساس خشمي به او دست داد، اما هيچ چيز نگفت. فقط با خود فكر كرد: "عجب رويي داره! اگر امروز از روي دنده چپ بلند شده بودم، چنان نشانش مي دادم كه ديگه همچين جرأتي به خودش نده! "هر بار كه او كلوچهاي بر ميداشت مرد نيز با كلوچهاي ديگر از خود پذيرايي ميكرد. اين عمل او را عصبانيتر ميكرد، اما نميخواست از خود واكنشي نشان دهد. وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: "حالا اين مردك چه خواهد كرد؟"سپس، مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نيمه آن را به او داد."بله؟! ديگه خيلي رويش را زياد كرده بود."تحمل او هم به سر آمده بود. بنابراين، كيف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت. وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، در نهايت تعجب ديد كه بسته كلوچهاش، دستنخورده، آنجاست.تازه يادش آمد كه اصلاً بسته كلوچهاش را از كيفش درنياورده بود. خيلي از خودش خجالت كشيد!! متوجه شد كه كار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است. مرد بسته كلوچهاش را بدون آن كه خشمگين، عصباني يا ديوانه شود با او تقسيم كرده بود.
"سیب" صداي سيمين غانم از آلبوم قلك چشات
نوروزهاي بيبهار
قطار قطار
از راه ميرسند
چشمهايم را ميبندم
و فكر ميكنم در آغوش توام
سرخ ميشوم
سفيد ميشوم
بهار ميشوم
بهار
آغوش توست
و روز
تنها در چشمها و لبهاي تو
نو ميشود
پلكي بزن
و به بوسهاي نوروزم كن
سینا علیمحمدی
به سکوت سرد زمان
شاعر : جواد آذر
دستگاه : ماهور
صداي استاد محمدرضا شجریان
اجرای اول: تابستان 1369، در دانشگاه برکلی امریکا (به صورت گروه نوزای)از آلبوم «سروچمان»
اجرای دوم: مهر1380 به همراهی ارکستر ملی با تنظیم و رهبری فرهاد فخرالدینی(متولد تبریز1316) در عمارت چهل ستون اصفهان
هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوهها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهيست، از دل خونين
لحظههای عمر بیسامان، ميرود سنگين
اشك خون آلودهام دامان، میكند رنگين
به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسي
نه کسي را درد زمان
بهار مردميها دي شد
زمان مهرباني طي شد
آه از اين دم سرديها، خدايا
آه از اين دم سرديها، خدايا
نه اميدي در دل من
که گشايد مشکل من
نه فروغ روي مهي
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهي
که نالهاي خرد با آهي
داد از اين بيدرديها، خدايا
داد از اين بيدرديها، خدايا
نه صفايي ز دمسازي به جام مي
که گرد غم ز دل شويد
که بگويم راز پنهان
که چه دردي دارم بر جان
واي از اين بيهمرازي خدايا
واي از اين بيهمرازي خدايا
وه که به حسرت عمر گرامي سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد
يک نفس زد و هدر شد
يک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد
چنگي عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد ،یارا
دل نهم ز بیشکيبي
با فسون خودفريبي
چه فسون نافرجامي
به اميد بيانجامي
واي از اين افسونسازي، خدايا
واي از اين افسونسازي، خدايا
خیالت نباشه. این لحظات را با دنیا عوض نمی کنم. فقط احساس مسئولیت بیشتری حس می کنم. رفتنم هم از براي گلمه. ميدونم تو با دلت دركم مي كني.
به اصفهان رو
شاعر: ملک الشعرای بهار
صدای استاد جلال تاج اصفهانی
دستگاه: بیات اصفهان
به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی
به زنده رودش سلامی ز چشم ما رسانی
ببر از وفا کنار جلفا به گل چهرگان سلام ما را
شهر پر شکوه قصر چلستون کن گذر به چارباغش
گر شد از کفت یار بی وفا کن کنار پل سراغش
بنشین در کریاس یاد شاه عباس بستان از دلبر می
بستان پی در پی می از دست وی تا کی تا بتوانی
ساعتی در جهان خرم بودن بی غم بودن بی غم بودن
با بتی دلستان همدم بودن محرم بودن با هم بودن
ای بت اصفهان زان شراب جلفا ساغری در ده ما را
ما غریبیم ای مه بر غریبان رحمی کن خدا را