
اى خشمِ به جان تاخته، طوفانِ شرر شو
ای بغض گل انداخته، فریاد خطر شو
ای روی برافروخته، خود پرچمِ ره باش
ای مشت بر افراخته، افراختهتر شو
ای حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آی
از خانه برون چیست که از خویش به در شو
گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش
ور تیغ فرو بارد، ای سینه سپر شو
خاک پدران است که دستِ دگران است
هان ای پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو
دیوارِ مصیبت کده یِ حوصله بشکن
شرم آیدم از این همه صبرِ تو، ظفر شو
تا خود جگرِ روبهکان را بدرانی
چون شیر در این بیشه سراپای، جگر شو
مسپار وطن را به قضا و قدر ای دوست
خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو
فریاد به فریاد بیفزای، که وقت است
در یک نفس تازه اثرهاست، اثر شو
ایرانی آزاده! جهان چشم به راه است
ایرانِ کهن در خطر افتاده، خبر شو
مشتی خس و خارند، به یک شعله بسوزان
بر ظلمتِ این شامِ سیه فام، سحر شو
فریدون مشیری
بيداد
آواز محمدرضا شجريان(متولدمشهد1319)
آهنگساز: پرويز مشكاتيان(متولدنيشابور1334)
دستگاه همايون
تاريخ انتشار: مهرماه1362
اشعار از: حافظ، سعدي
دانلود آلبوم بیداد
بخش نخست
مقدمه، ساخته پرویز مشکاتیان
ساز و آواز بیداد، غزل حافظ با همراهی سنتور، گوشهها: بیداد، بیات راجه، عشاق، قرچه، فرود بیداد به شوشتری، جمله دوم شوشتری
قطعهٔ سوز و گداز، ساخته پرویز مشکاتیان
ادامهٔ ساز و آواز، ادامهٔ غزل حافظ با همراهی سنتور، گوشهها: ادامه جمله شوشتری، فرود همایون
تصنیف «یاد باد»، از غزلیات حافظ، ساخته پرویز مشکاتیان
بخش دوم
پیش درآمد همایون، تار
چهار مضراب همایون، تار و تمبک
ساز و آواز همایون، غزل حافظ با همراهی تار، گوشهها: درآمد همایون، جمله دوم همایون، سهگاه و جمله اول همایون، چکاوک، جمله دوم چکاوک، بیداد
چهار مضراب بیداد، تار و تمبک
ادامه ساز و آواز، غزل حافظ با همراهی تار، گوشهها: بیداد، بیات راجه، عشاق
چهار مضراب عشاق، ساخته پرویز مشکاتیان بر غزل حافظ
ادامه ساز و آواز، گوشهها: عشاق و قرچه، رضوی، حجاز، جامهدران، کردبیات، جمله دوم کردبیات، ابوعطا و فرود به عشاق، فرود به همایون، شوشتری، فرود به همایون
تصنیف «هلاک من» در دستگاه شور
اشعار
بخش نخست
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
دوستی کِی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیرهگون شد خضر فرخپی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حقشناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکندهاند
کس به میدان در نمیآید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هَزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
حافظ شیرازی (قرن ۸)
ترانه "ياد باد":
روز وصل دوستداران یاد
باد یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حقگزاران یاد باد
گر چه صد رود است از چشمم روان
زندهرود باغکاران یاد باد
حافظ شیرازی (قرن ۸)
بخش دوم
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالمسوز را با مصلحتبینی چه کار
کار مُلک است آن که تدبیر و تأمل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
با چنین زلف و رُخَش بادا نظربازی حرام
هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانهاش باید کشید
این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
دلم رمیده شد و غافلم من درویش
که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش میلرزم
که دل به دست کمانابرویی است کافرکیش
خیال حوصلهٔ بحر میپزد هیهات
چههاست در سر این قطرهٔ محالاندیش
بنازم آن مژه شوخ عافیتکش را
که موج میزندش آب نوش بر سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد
گَرَم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم
چرا که شرم همیآیدم ز حاصل خویش
نه عمر خضر بمانَد نه مُلک اسکندر
نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانهای به کف آور ز گنج قارون بیش
حافظ شیرازی (قرن ۸)
ترانه "باغ نظر":
آنکه هلاک من همی خواهد و من سلامتش
هر چه کند به شاهدی کس نکند ملامتش
باغ تفرج است و بس، میوه نمیدهد به کس
جز به نظر نمیرسد سیب درخت قامتش
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی
کانچه گناه او بُوَد من بکشم غرامتش
سعدی شیرازی (قرن ۷)
پدر عزيزمان! روزت مبارك
سلام؛ حال همه ما خوب است٬ ملالی نیست جز گمشدن گاه به گاه خیالی دور٬ که مردم به آن شادمانی بیسبب میگویند. با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بیجفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بیدرمان .
تا یادم نرفته است بنویسم٬ حوالی خوابهای ما٬ سال پربارانی بود. میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است٬ اما تو لااقل٬ حتی هر وهله٬ گاهی٬ هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا٬ شبیه شمایل شقایق نیست؟
راستی خبرت بدهم! خواب دیدهام خانهای خریدهام ٬ بیپرده٬ بیپنجره٬ بیدر ٬ بیدیوار٬
هی بخند! بیپرده بگویمت. چیزی نمانده است. من چهل ساله خواهم شد. فردا را به فال نیک خواهم گرفت ... دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد٬
باد٬ بوی نامههای کَسان من میدهد ...
یادت میآید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نه ریراجان!
نامهام باید کوتاه باشد٬
ساده باشد٬ بیحرفی از ابهام و آینه ٬
از نو برایت مینویسم :
حال همه ما خوب است ؛ اما
تو باور مکن!
نامههايي به ريرا
شاعر: سيدعلي صالحي
دكلمه خسرو شكيبايي